وجودات واقعى و نفسى اشياء است نه وجودات قياسى و يا پندارى آنها . بدبخت و محروم و ناقص و ناكام وقتى داراى اين صفتهاست كه وضع موجود حال او را با يك
شرح
فلسفههاى مبتنى بر بدبينى و فلاسفهء بدبين جهان كه كم و بيش در همهء جهان وجود داشتهاند مولود احساس شرور و بديها مىباشند .
فلاسفه و حكماى الهى در مقابل حل شبههء شرور و بديها سه قسمت را مورد بحث و مطالعه قرار دادهاند :
الف . ماهيت شرور و بديها چيست ؟ و چه ريشهاى دارند ؟
ب . تفكيك ناپذيرى خيرات و شرور از يكديگر و غلبهء خيرات بر شرور .
ج . فوائد و آثار مفيد شرور و بديها و اين كه هر شرى خيرى به دنبال خود مىآورد .
اما قسمت اول : يك تحليل و سبر و تقسيم عقلى ثابت مىكند كه شر از نيستى برمىخيزد نه از هستى ، يعنى آنچه بد است يا خود عدم است مانند كورى ، فقر ، ناتوانى ، نابرابريها ، زشتيها ، پيريها ، مرگها ( به اعتبارى ) يا چيزى است كه منشأ فقدانات و اعدام مىگردد مانند موذيها ، آفتها ، بلاها ، ظلمها و تجاوز به حقوقها ، سرقتها و فحشاها ، و از اين قبيل است اخلاق فاسد نظير كبر ، حسد ، بخل و غيره .
مرگ و فقر و ضعف و پيرى و ناتوانى و زشتى از آن جهت بد است كه آدمى فاقد حيات و ثروت و قوّت و جوانى و زيبايى است . فقدان و نداشتن بد است . موذيها و آفتها و بلاها و امثال اينها از آن جهت بد مىباشند كه وجودشان منجر به سلب حيات نعمت مىگردد .
پس مىتوانيم بگوييم كه وجود مطلقا خير است و عدم ، شر است . و البته هر عدمى متصف به شرّيت نمىشود ، آن عدم متصف به شرّيت مىگردد كه عدم ملكه باشد يعنى هر گاه موجودى باشد كه استعداد يك كمال خاص در آن وجود داشته باشد و آن كمال خاص وجود پيدا نكند و يا پس از وجود پيدا كردن به عللى معدوم گردد ، عدم چنين كمال كه به عنوان يك حالت خاص ، صفت آن موجود واقع مىشود شر است .
از اينجا معلوم مىشود كه فكر ثنويت اساس درستى ندارد ، زيرا اشياء و موجودات واقعاً دو دسته و دو صنف نيستند : صنف خوبها و صنف بدها . بدها و بديها يا نيستيها هستند پس در صنف موجودات قرار نمىگيرند ، و يا هستيها هستند كه از آن