است كه اين خرده گيرى پايبند علوم طبيعى نيست بلكه متوجه تعبير فلسفى نظريهء نامبرده مىباشد . اگر چنانچه فيزيك مىگويد : « جهان مساوى حركت است » قضاوتى است كه در حدود موضوع خود مىكند و نسبت به خارج از موضوع خود
شرح
هر قوّهاى نوع بخصوصى مىشود . مادهء جسمانى به صورت هر يك از عناصر كه در مىآيد جوهر خود را عوض مىكند و عناصر به صورت هر مركبى كه در مىآيند چيز ديگر مىشوند نه اينكه توأم با چيز ديگر مىشوند و نه اينكه با حفظ كيان و ماهيت خود تنها خاصيت ديگر پيدا مىكنند .
در اينجا بد نيست نظريهء اميل بوترو را كه از علماى اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم است و نوعى بازگشت به نظريهء قدماست هر چند از جهاتى ناقص است ، نقل كنيم . مرحوم فروغى در جلد سوم سير حكمت در اروپا « ( * ) » كتابى از او نام مىبرد به نام امكان قوانين طبيعت . وى در آن كتاب مدعى مىشود كه « قانون عليت يك قانون قطعى نيست بلكه يك قانون احتمالى است » . ما عجالتاً به اين قسمت از سخنان او كه البته مورد قبول ما نيست كار نداريم ، مطلبى كه مورد توجه ماست اين است كه مىگويد :
« موجودات جهان همه يكسان نيستند و جريان امور آنها بر يك روش نمىباشد و آنها را نمىتوان يك رشتهء پيوسته به يكديگر فرض نمود . جمادات حكمى دارند ، نباتات حكم ديگر ، حيوانات با آن هر دو متفاوتند و انسان هم براى خود خصائصى دارد چنان كه از قديم به اين نكته برخورده بودند كه در گياه حقيقتى است زائد بر آنچه در جماد هست و آن را « نفس نباتى » نام نهاده بودند و آن مايهء حيات است و هر قدر بخواهيم احكام و خواص مادى يعنى قوانين فيزيكى و شيميايى بر آن جارى كنيم سر انجام چيزى مىماند كه احكام جمادى بر آن احاطه ندارد ، و همچنين در حيوان چيزى است ( به قول پيشينيان نفس حيوانى ) كه زائد بر مجرد حيات است و قوانين حياتى بر آن احاطه ندارد . انسان هم يقيناً در مدارك و مشاعرش چيزى هست كه خواص حيوانيت بر آن محيط نيست . و هر كدام از اين مراحل وجود ، قوانينشان با مراحل ديگر فرق دارد و بر آنها محيط است چنان كه اصول جانشناسى را نمىتوان از قواعد فيزيكى و شيميايى در آورد و قوانين روانشناسى هم با اصول جانشناسى مباينت دارد . از نكاتى كه اين فقره را تأييد مىكند اين است كه موجودات با آنكه مركب از اجزاء مىباشند يعنى هر فردى يك « كلّ » است كه از
هامش
( 1 ) صفحهء 274 .