مىشود ، و همين نفى نيز نفى خواهد شد و همچنين . . .
پس اگر پديدهاى را مبدأ قرار دهيم پديدهء نامبرده در لحظهء اول اثبات است و در لحظهء دوم نفى خواهد شد و در لحظهء سوم اين نفى نيز نفى مىشود ( نفى نفى ) و با منفى شدن نفى ، اثبات بر مىگردد ولى چون نفى چنان كه گفته شد نسبى است 1
شرح
شكل يك عنصر از سه عنصر تشكيل دهندهء واقعيت فرض شده است . ما بعداً دربارهء همهء اينها بحث و بطلان آنها را روشن خواهيم كرد .
( 1 ) . مقصود از نسبى بودن نفى در اينجا اين است كه موضوع پيشين به كلى معدوم نشده است بلكه چيزى از آن منتفى شده و چيزى باقى است . اگر فرض شود تمام آنچه در پيش بود معدوم شده و آنچه بعداً موجود است صد در صد جديد است پس تغيير و تحول و دگرگونى صورت نگرفته است يعنى چيزى دگرگون نشده است بلكه چيزى معدوم شده و چيز ديگرى از نو به وجود آمده و ميان آنچه معدوم شده و آنچه به وجود آمده هيچ رابطهاى برقرار نيست و نمىتوان گفت « آن » متبدّل به « اين » شده است ، يعنى نمىتوان گفت « اين » « همان » است كه فعلًا به اين صورت است ؛ همچنانكه اگر گذشته صد در صد با جميع جنبهها و حدود و تعينات در آينده باقى باشد باز هم تغيير و انقلاب و دگرگونى صورت نمىگيرد يعنى نمىتوان گفت چيزى چيز ديگر شد ؛ چيزى كه بود همانطور است كه بود . تغيير و حركت و دگرگونى تنها در موردى صادق است كه از طرفى قسمتى از جنبههاى شئ پيشين معدوم شده باشد و [ از طرف ديگر ] قسمتى ديگر باقى باشد . البته اينجا يك مطلب هست و آن اينكه آيا الزاما بايد شئ متغير به واسطهء تغيير ، برخى از جنبههاى وجودى خود را از دست بدهد يا اينكه ممكن است فقط حدود و تعينات خود را از دست بدهد و در حقيقت چيزى از دست ندهد بلكه فقط چيزى به دست آورد ؟ البته فرض دوم صحيح است و ما دربارهء اين مطلب مجددا بحث خواهيم كرد « ( * ) » .
هامش
( * ) مىتوان به اين بيان ايراد گرفت كه در اينجا نظريهء ديالكتيسينها براساس منطق ارسطويى و امتناع تناقض توجيه شده است . آنها نفى شئ را مستلزم نابودى آن شئ نمىدانند كه دربارهء اين جهت بحث شود كه آيا همهء جنبهها نابود شده يا برخى جنبهها . آنها نفى را به معنى انكار و تضاد مىدانند كه در آن واحد با اثبات جمع شده ؛ پس در مرحلهء نفى ، اثبات از بين نرفته و در مرحلهء نفى نفى نه اثبات از بين رفته و نه نفى ، بلكه تركيب آن دو صورت گرفته است .
اين مطلب اگر چه مخدوش است ولى بايد به اين صورت طرح شود .