است اگر چه ما گاهى هم در تشخيص واحد خطا نموده و غير واحد را واحد بشماريم ؛ و تا اندازهاى در مقالهء پنجم در خصوص كثرت و اختلافات خارجى ، اين مسأله را توضيح دادهايم .
به هر حال با در نظر گرفتن اين مطلب اگر جسمى را كه هرگز از مكان خالى نخواهد بود فرض كنيم كه با حركت خود از مكانى به مكان ديگر منتقل مىشود
شرح
خارج يك « واحد واقعيت » است ، خواه مواد تشكيل دهندهء پيكر آنها وحدت اتصالى داشته باشند و خواه نداشته باشند . اين واقعيتها ثابت و يكنواخت نيستند ، دائماً در معرض يك سلسله تغيير حالتها و كيفيتها و يك سلسله « شدن » ها هستند . اشياء دائماً از يك حالت بالقوه به يك حالت بالفعل درمىآيند به اين نحو كه وضع جوهرى آنها عوض مىشود : جماد نبات مىشود ، نبات حيوان و حيوان انسان مىشود ؛ و يا وضع عرضى آنها عوض مىشود مانند تغييراتى كه در كيفيت و يا كميت و حداقل در مكان و نسبت وضعى اشياء پديد مىآيد . جوهر گذشته با جوهر آينده ، كيفيت گذشته با كيفيت آينده ، و كميت گذشته با كميت آينده ، و نسبت مكانى يا وضعى گذشته با نسبت مكانى يا وضعى آينده متصل است و مجموعا يك واحد مىباشند . كشف اين وحدت و اتصال ميان امكان و فعليت مانند خود امكان و فعليت بر عهدهء فلسفه است نه بر عهدهء علم . علوم حسى را در اين حريم راهى نيست .
در اينجا اشكال ديگرى نيز پيش مىآيد كه در متن ذكر نشده است و آن اشكال از يك نظر مهمتر است و آن اينكه همهء مباحث قوّه و فعل بر اساس حدوث و فنا و موجود شدن و معدوم شدن اشياء است ، زيرا پايهء اول قوه و فعل اين است كه هر حادثى مسبوق است به استعداد و امكان قبلى . پس خود حدوث مسلّم و قطعى فرض شده است . حدوث يعنى وجود بعد از عدم ، پس بايد چنين فرض كنيم كه اشياء قبلًا نبوده و نيستند و بعداً به وجود آمده و مىآيند و اين جريان هميشه ادامه دارد . اما امروز در تحقيقات علمى مخصوصاً در شيمى ثابت شده است كه هيچ موجودى معدوم نمىشود و هيچ معدومى هم موجود نمىشود . اگر چنين باشد پس حدوثى و امكان و فعليتى در كار نيست تا نوبت به بحث دربارهء اتصال و انفصال امكان و فعليتها به ميان آيد .
جواب اين است : اگر از ديدهء فلسفى نظر افكنيم مطلب بالا مغالطهاى بيش