و ناچار و ناگزير موصوف آنها نيز مانند خود آنها وجود دارد .
بايد دانست كه در هر جا نسبت و ارتباط وجودى پيدا شود چون چيزى را به چيزى بسته و مربوط مىسازد ، دو طرف مىخواهد كه يكى را به ديگرى ببندد . اگر ارتباط در خارج است دو طرف خود را در خارج مىخواهد و اگر در ذهن است در ذهن ، و اگر به حسب فرض است در فرض ، و از اين روى بايد قضاوت كرد كه :
« نسبت ميان موجود و معدوم محال است » 1 .
اكنون اگر اين نظريه را پهلوى دو نظريهء سابق الذكر بگذاريم :
شرح
همين اتصاف امكانات و استعدادات به دورى و نزديكى ( و بالتّبع اتصاف مادهء حامل آنها ) خود گواه ديگرى است بر اينكه اين امكانات جنبهء واقعى و حقيقى دارند زيرا دورى و نزديكى از امور واقعى و خارجى مىباشند و ناچار موصوف آنها يعنى امكانات و استعدادات نيز واقعى و خارجى خواهند بود .
( 1 ) . در اينكه « نسبت ميان موجود و معدوم محال است » نمىتوان ترديد كرد . نسبت رابطه است . رابطه بدون مرتبطين معنى ندارد ، چيزى كه هست نحوهء ثبوت و تحقق ، مختلف است . گاهى به اين نحو است كه دو طرف نسبت وجود حقيقى دارند و هر كدام از آنها از يك كمال وجودى حكايت مىكنند . وقتى كه آن دو را به يكديگر نسبت مىدهيم در حقيقت حكم كردهايم به نوعى ارتباط اتحادى يا غير اتحادى ميان دو مرتبه از وجود . مثلًا اگر حكم مىكنيم كه « زيد دانا است » مفهوم زيد از يك شخصيت انسانى حكايت مىكند كه به خودى خود موجود است و مفهوم دانا از يك كمال وجودى ديگر حكايت مىكند . جملهء « زيد دانا است » از ارتباط اتحادى اين دو وجود حكايت مىكند كه زيد در يك مرتبه از مراتب وجود خود عين وجود داناست .
ولى ممكن است يكى از طرفين ارتباط ( محمول - محكوم به ) از يك كمال وجودى حكايت نكند ، از يك امر اعتبارى و انتزاعى و يا از يك جهت عدمى حكايت كند مثل اينكه مىگوييم « زيد نابينا است » . نابينايى امر عدمى است ، مفهومى است كه از فاقد بودن زيد بينايى را انتزاع شده است . وجود زيد به نحوى است كه نابينايى از آن انتزاع مىشود آنچنانكه مثلًا خط متناهى به نحوى است كه نقصان كه مفهومى عدمى است از او انتزاع مىشود و خط نيم مترى به نحوى است كه « انقصيّت » نسبت به خط يك مترى از او انتزاع مىشود و نابينايى موجود است اما نه به وجود ديگرى