و از اين بيان به وضوح مىپيوندد كه امكان داشتن فعليتى در ماده ، حقيقتش اين است كه يك نحوه ثبوت وجودى در ماده دارد كه هنوز آثار خارجى فعليت بعدى را واجد نيست و پس از آنكه ماده در سير تكاملى خود تمام فعليت را پيدا كرد آثار خارجى را نيز از خود بروز مىدهد .
مثلًا فعليت سيب وجود بىاثرى در تخم سيب دارد با يك وجودات بىاثر ديگرى از فعليتهاى ديگرى كه امكان دارند و هنگامى كه تخم با سير تكاملى خود در
شرح
از نظر زمان نيز عيناً همين محدوديت را داريم . در هر زمانى كه هستيم ماوراى آن زمان را نمىتوانيم مشاهده كنيم . همان طورى كه از نظر مكان محدوديم و فقط قسمتى از مكان را اشغال مىكنيم از نظر زمان نيز محدوديم و فقط در قسمتى از زمان واقع هستيم و آن را اشغال كردهايم . آن قسمت از زمانى كه بر ما احاطه كرده است پردهاى جلو چشم ما به وجود مىآورد كه گذشته و آينده را معدوم مىانگاريم ولى در واقع نه گذشته معدوم است نه آينده . گذشت زمان به منزلهء مسافرت از مكانى به مكان ديگر است كه پرده را از جلو چشم ما برمىدارد و ما خود را با آيندهاى كه آن را معدوم مىانگاشتيم مواجه مىبينيم ، با اين تفاوت كه در مورد مكان اين ما هستيم كه با حركت خود پردهء مكان را عقب مىزنيم و خود را به مكان ديگر مىرسانيم ولى در مورد زمان اين خود زمان است كه با حركت سريع خود پردهها را از جلو چشم ما عقب مىزند ، لحظه به لحظه ما را با واقعيتهاى جديدى روبرو مىسازد .
حاجى سبزوارى در تعليقات اسفار از بعضى حكما ( مير داماد ) نقل مىكند كه گفته است زمان و زمانيات نسبت به موجودات فوق زمان ( مجردات علوى ) نظير مكان و مكانيات نسبت به ما هستند . امورى كه در زنجير زمان متفرق مىباشند به حسب وجود دهرى با هماند . مثل انسانها در حالى كه در زنجيرهء زمان قرار دارند نسبت به موجودات فوق الزمان مثل مورچهاى است كه بر روى چوب يا ريسمان رنگارنگى حركت مىكند نسبت به انسان . مورچه روى هر قسمت از ريسمان كه داراى رنگ خاصى است قرار مىگيرد ، به واسطهء محدوديت وجودى كه دارد قسمتهاى ديگر را نمىبيند و درك نمىكند ، آن قسمتها از او پنهانند و نسبت به او معدومند ، تا مىرسد به قسمت ديگر كه رنگ ديگر است ، باز به واسطهء محدوديت وجود خود تمام جهان را به آن رنگ مىبيند و رنگى كه از آن گذشته و رنگ ديگرى كه بعداً به او خواهد رسيد