دوم : حامل قوه و امكانها مادهء شئ است نه صورت آن 1 زيرا صورت پيشين با پيدايش و فعليت صورت پسين از ميان مىرود و معنى ندارد كه قابل و پذيرندهء چيزى با آمدن مقبول و مطلوب خود از ميان برود .
( 4 ) . با پيدايش فعليت ، امكان آن از ميان مىرود .
مثلًا تخم سيب كه امكان در آن مىباشد با پيدايش صورت سيب امكان مربوط به اين صورت سيب شخصى را از دست مىدهد اگر چه نسبت به صورت ديگر و
شرح
مىگردد ، شامل اين گونه امور نيز مىگردد ، ولى در اين صورت بايد تعريف ديگرى از « عرض » بنماييم . شايد به توفيق خدا در مقالهء جوهر و عرض ( مقالهء 13 ) فرصتى براى اين بحث پيدا كنيم .
( 1 ) . مسألهاى كه مورد اتفاق تمام فلاسفه است اين است كه گذشته و آينده از يكديگر گسسته نيستند ، گذشته است كه به صورت آينده در آمده است . آنچه مورد اختلاف است يكى اين است كه آيا واقعاً « صورت » به مفهومى كه فلاسفهء ارسطوئى معتقدند وجود دارد يا نه ؟ ديگر اينكه در تحولات و تغييراتى كه رخ مىدهد و قطعا گذشته بدون تغيير و يكنواخت در آينده باقى نيست آيا صورت ارسطوئى باقى است يا از ميان مىرود ؟ به دنبال اين مطلب ، مطلب ديگر پيش مىآيد و آن اينكه فرضا صورت را به مفهوم ارسطوئى پذيرفتيم و جسم را مركب از ماده و صورت دانستيم آيا آن چيزى كه حامل استعداد است جزء مادى جسم است يا جزء صورى آن ؟
مسلّماً اگر گفتيم در خلال تغييرات جوهرى كه براى جسم پيش مىآيد صورت پيشين از ميان مىرود و صورت پسين جاى آن را مىگيرد بايد بگوييم حامل امكان ، جزء مادى جسم يعنى جزء ثابت و باقى آن است نه جزء صورى و غير باقى آن . زيرا حامل امكان همان است كه پذيرندهء صورت پسين است و همچنانكه در متن آمده است : « معنى ندارد كه قابل و پذيرندهء چيزى با آمدن مقبول و مطلوب خود از ميان برود » .
البته بيان بالا مبتنى بر اين است كه اولًا نظريهء ارسطوئى تركيب جسم از ماده و صورت را به اين صورت بپذيريم كه جسم داراى دو جزء خارجى است : يكى مادى و يكى صورى . و ثانياً چنين معتقد باشيم كه در جريان تحولاتى كه رخ مىدهد جزء صورى از ميان مىرود و جزء مادى باقى مىماند اما اگر اساس نظريّهء ارسطوئى را