يكى موجود شده و ديگران در آغوش نيستى خواهند ماند .
مثلًا مادهء سيب كه در تخم سيب است مىتواند سيب شود و مىتواند ( به واسطهء سوختن ) خاكستر شود و مىتواند ( به واسطهء تغذيه ) جزء غذا شود و مىتواند هزار چيز ديگر شود اگر چه به حسب وقوع خارجى تنها يكى از اين فعليتها جامهء تحقق خواهد پوشيد .
و از همين جا روشن مىشود كه طرف نسبت ماده همان يگانه فعليّتى كه به وجود آمده و منشأ آثار خارجيه خواهد بود نيست زيرا اين فرض موجب بطلان نظريهء اول مىباشد ؛ و همچنين امكانهاى مفروض ديگر دروغ و پندارى نيستند زيرا اين فرض موجب كذب نظريهء دوم مىباشد ؛ بلكه همهء اين فعليتها كه طرف نسبت هستند يك نحوه فعليّت وجودى در ماده دارند 1 ولى نه فعليتى كه موجب ترتيب آثار باشد .
شرح
( 1 ) . خلاصهء حل اشكال اين است كه نسبت ميان گذشته و آينده از قبيل نسبت ميان موجود و معدوم نيست بلكه از قبيل نسبت ميان موجود و موجود است ؛ يعنى اصل كلى « رابطه ميان موجود و معدوم محال است » مورد قبول است ولى مسألهء مورد نظر از اين قبيل نيست زيرا آينده در گذشته و لاحق در سابق و فعليت در قوه موجود است .
اينكه مىگوييم آينده در گذشته و با گذشته موجود است به دو نحو ممكن است تقرير شود كه يكى مورد قبول نيست و ديگرى مورد قبول است .
اول اينكه بگوييم آينده الآن و بالفعل موجود است . گذشته و حاضر و آينده همه با هم و در هم موجودند ، چيزى كه هست پردهء زمان حجابى است ميان گذشته و آينده . وقتى كه به آينده مىرسيم در واقع مانع زمان از ميان ما و آينده برداشته شده است .
زمان از اين جهت مانند مكان است . ما در هر مكانى كه هستيم ، مثلًا در تهران هستيم ، مكانهاى ديگر مثلًا اصفهان يا شيراز نسبت به ما معدوم است ولى همين كه سفرى به اصفهان يا شيراز رفتيم آنجا را موجود مىبينيم . ما در تهران هم كه بوديم اصفهان و شيراز براى خود و نسبت به مردمى كه در آنجا بودند موجود بودند ليكن نسبت به ما معدوم بودند .
معدوم بودن نسبى براى ما به معنى اين است كه محدوديت وجود ما پردهاى از مكانى كه در آن هستيم ( مثلًا تهران ) جلو چشم ما به وجود مىآورد ، همين كه مسافرت مىكنيم و اين پرده را عقب مىزنيم معدوميّت نسبى اصفهان يا شيراز از ميان مىرود .