ناقصهاش را انكار كردهاند و ثانيا اختيار و همهء آثار اختيار را در انسان موهوم پنداشتهاند و ثالثاً در تفسير « امر بين امرين » اشتباه كردهاند و رابعاً به خيال اينكه « اختيار » همان « اتفاق » است قول به اتفاق را از همكيشان خود گرفته و به
شرح
است و با امكان ذاتى قابل جمع است - و « وجوب ذاتى » كه با هيچ نحو امكان قابل جمع نيست نتوانستهاند فرق بگذارند . اين مورد شاهد آن مدعاى ماست . ثالثاً اينكه مىگويد « اگر دنيا ممكن باشد لازم مىشود سلسلهء علت و معلولى خود را در جايى متوقف پنداريم » چه معنا دارد ؟ اگر مقصود اين است كه لازم مىشود ما سلسلهء علل را منتهى به علة العلل و واجب الوجود بدانيم پس اينكه مىگويد « بايد آن محل توقف را معلول بىعلت بدانيم » يعنى چه ؟ مگر معناى واجب الوجود اين است كه معلول بى علت است ؟ ! رابعاً اين نتيجه كه آخر كار مىگيرد و مىگويد « پس در طبيعت اعجاز نيست » يعنى چه ؟ مگر طرفداران اعجاز مدعى هستند كه اعجاز عبارت است از يك معلول بلا علت ؟ اگر اعجاز معلول بلا علت است پس چه رابطهاى با قدرت آورندهء آن دارد ؟ ! حقيقتا در چند سطر اين اندازه سفسطه كردن بسيار شگفتآور است و عجبتر اينكه با چنين منطق محكم ! مىخواهند جبر مادى را اثبات كنند و تاريخ را طبق دلخواه خود تفسير و توجيه كنند . بعد از چند سطر مىگويد :
« اين موضوع در اصطلاح فلسفى به مسألهء جبر و اختيار ( تفويض ) موسوم است و حل آن پايه و اساس عموم فلسفهها و عقايد است . معتقدين اجبارى بودن ارادهء انسانى را « جبريّون » و مخالفين آنها را « تفويضى » يا « اختيارى » مىگويند . »
از آنچه ما سابقاً گفتيم معلوم شد كه « تفويض » از اصطلاحات مخصوص معتزله است و مفهوم خاصى مىدهد و معناى تفويض نه مرادف با اختيار است كه مورد قبول ماست و نه مرادف با ضد عليت ، و آنجا كه لغت « جبر » نيز در مقابل لغت « تفويض » به كار برده مىشود مفهوم خاصى مىدهد كه ما قبلًا بيان كرديم و آن نيز ربطى به مفهوم « عليت » يا مفهوم « ايجاب علّى و معلولى » ندارد . ايضا مىگويد :
« علت عمدهء پيدايش اين عقيده ( عقيدهء اختيار ) از اينجاست كه اغلب اوقات تصور استقلال اراده را با خود استقلال و اختيار اشتباه مىكنيم ؛ مثلًاً فرض كنيم ناطقى در موقع نطق ، گيلاس آبى را در برابر دارد و پس از آنكه مدتى صحبت كرد جرعهاى از