از مجموع آنچه تاكنون بيان شد نتيجه گرفته مىشود كه :
( 1 ) . هر پديدهء خارجى تا ضرورت پيدا نكند موجود نخواهد شد .
( 2 ) . هر موجود خارجى در حال وجود متصف به ضرورت مىباشد .
( 3 ) . ضرورت وجود هر پديدهء معلول از راه ضرورت علت خودش پيدا شده و ترشح اوست .
شرح
اين قانون از بيان علت مستقيم سرعت و به عبارت ديگر از بيان قوهء مباشر حركت ساكت است و حتى اين قانون نمىتواند بيان كند علت مستقيم و بلاواسطهء تغيير سرعت چيست ؟ و آيا علت مستقيم و بلا واسطهء تغيير سرعت همان نيروى خارجى است يا آنكه تأثير نيروى خارجى از لحاظ تغيير سرعت نيز به طور غير مستقيم است ؟ و به عبارت ديگر اين قانون نه تنها علت ادامهء حركت را بيان نمىكند ، از بيان علت مستقيم و بلاواسطهء حدوث حركت نيز ساكت است .
چيزى كه براى نگارنده بسيار شگفتآور است و هنوز نتوانسته است راه حلى برايش پيدا كند اين است كه همچنانكه ديديم در كتاب سابق الذكر رسماً چنين اظهار مىدارد كه تا زمان گاليله طرز استنباط بشر طبق اصل ارسطويى اين بود كه جسم متحرك موقعى به حال سكون در مىآيد كه قوهاى ( نيروى خارجى ) كه آن را در امتداد خود به حركت واداشته است نتواند ديگر تأثير كند و آن را براند ، و حال آنكه آنچه ما تاكنون از طرز تفكر فلاسفه در اين مسأله سراغ داريم رابطهء حركت جسم را با نيروى خارجى غير از اين نحو بيان مىكنند . ابن سينا در مبحث « خلأ » مىگويد :
« سنگى كه به هوا پرتاب مىشود اگر معاوقت هوا ( يا ساير اصطكاكات ) در كار نباشد آن سنگ تا سطح محدّد الجهات به حركت خويش ادامه مىدهد . »
معناى اين جمله اين است كه اگر جسمى در اثر نيروى خارجى وارد بر آن به حركت در آيد بعد از آنكه علاقهء جسم با نيروى خارجى از بين رفت آن جسم براى هميشه به حركت خود ادامه مىدهد مگر آنكه عوائقى در كار باشد و مانع ادامهء آن حركت بشود . چنان كه واضح است اين مطلب عين قانون جبر نيوتن و گاليله است . به علاوه اين قانون را علماى فيزيك به اين صورت بيان مىكنند كه « هيچ دليلى نيست كه جسم حالتى را كه كسب كرده از دست بدهد » ولى فلاسفه احياناً دلائلى نيز اقامه