روشن است كه هر چيزى يعنى هر واحد واقعيتدار خارجى در سايهء واقعيت ، واقعيتدار مىشود و اگر فرض كنيم كه واقعيت هستى از آن مرتفع شده ، نيست و
شرح
ما بعد از قبول اصل كلى « واقعيتى هست » كه حد فاصل رئاليسم و ايدهآليسم و قدم اول جدا شدن از عالم خيال بينى و دخول در عالم واقعبينى بود به توليد و تكثير اين اصل پرداختيم و امور واقعيتدار گوناگونى يافتيم و ديديم كه امورى چند از قبيل انسان و درخت و جسم و خط و سطح و حجم و سفيدى و گرمى و غيره هست و در ذهن خويش اذعان و تصديق قطعى به واقعيت داشتن اين امور را يافتيم ، سپس به بررسى حال ذهن خود پرداختيم و ديديم كه اولًا ذهن از هر يك از اين امور واقعيتدار صورتى پيش خود دارد مغاير با صورتى كه از وجود و هستى پيش خود دارد ( زيادت وجود بر ماهيت ) و ثانياً مفهوم وجود يا هستى يك مفهوم عام و مشتركى است كه به معناى واحد و مفهوم واحد بر همهء اين امور واقعيتدار منطبق مىشود ( اشتراك معنوى وجود ) . پس از اين بررسى مختصر ذهنى نتيجهء سومى نيز گرفتيم و آن اينكه پس ما از هر چيز واقعيتدار كه اذعان و تصديق به واقعيت داشتنش داريم دو مفهوم در ذهن خويش داريم : يكى همان مفهوم عام و مشترك يعنى « وجود » كه به همهء اين امور واقعيتدار منطبق است و مشترك فيه همهء آنهاست و يكى هم يك مفهوم اختصاصى در مورد هر يك عليحده كه فقط به مورد معيّن اختصاص دارد مثل مفهوم انسان و مفهوم آتش و مفهوم سنگ كه هر يك به مورد معين قابل انطباق است كه اصطلاحا « ماهيت » ناميده مىشود .
در اينجا دو سؤال پيش مىآيد : يكى اينكه منشأ پيدايش هر يك از آن مفاهيم اختصاصى و همچنين منشأ پيدايش آن مفهوم عام و مشترك در اذهان چيست ؟ و چگونه و از چه راه اين مفاهيم و تصورات در ذهن نقش مىبندد ؟ اين سؤال بيشتر جنبهء علم النفسى دارد و در مقالهء 5 مشروحا به آن پاسخ داده شده است ؛ و ديگر اينكه پس از اينكه دانستيم از هر امر واقعيتدارى كه اذعان به واقعيت داشتنش داريم در ذهن خود دو مفهوم و دو تصور داريم ( ماهيت - وجود ) كداميك اصيل و كداميك اعتبارى است ؟ آيا هر دو اصيل است يا هر دو اعتبارى است يا آنكه وجود اصيل است و ماهيت اعتبارى و يا به عكس ، ماهيت اصيل است و وجود اعتبارى ؟ اين مسأله است كه در عين اينكه جنبهء ذهنى دارد صد در صد فلسفى است و جنبهء عينى دارد و شناخت « واقعيت »