همين اندازه كه « دوتايى » درست شود ) از همين جا بايد نتيجه گرفت كه ما از موجودات خارجى دو مفهوم متباين مىگيريم : يكى مفهومى كه اشياء واقعيتدار با
شرح
مغايرت مفهومى وجود با مهيت يا زيادت وجود بر مهيت .
اين مسأله در مقابل عقيدهء برخى متكلمين كه معتقد بودهاند هيچ مغايرت مفهومى بين وجود و مهيت نيست طرح شده يعنى بحثهاى كلامى متكلمين موجب ورود اين مسأله در مباحث فلسفى شده . در كتب حكما اول كسى كه مىبينيم اين مسأله را متعرض شده و يادآورى كرده فارابى است .
هر چند خود اين مسأله از نظر اينكه واضح و بىنياز از استدلال است اهميت چندانى ندارد ولى چنان كه بعداً خواهيم ديد همين مسألهء غير مهم موجب پيدايش اساسىترين مسائل فلسفه يعنى مسألهء « اصالت وجود و اصالت مهيت » شده و توجه به اين مسأله براى براهينى كه در آن مسأله اقامه مىشود لازم است .
دوم : آيا مفهوم وجود يا هستى كه به اين امور متعدده در ذهن حمل مىشود و حكم مىشود كه زمين هست ، آسمان هست ، انسان هست ، درخت هست ، يك مفهوم واحد و يك معناى واحدى است يا آنكه مفاهيم و معانى متعدده است ، و به اصطلاح آيا مشترك معنوى است يا مشترك لفظى ؟
از مسائل وجود همين يك مسأله است كه در ما بعد الطبيعهء ارسطو طرح شده .
ارسطو در مقالهء « الف كبرى » براى اثبات اينكه وجود يك مفهوم عام و شاملى است بحث اشتراك لفظى و اشتراك معنوى را پيش مىكشد و ثابت مىكند كه مفهوم وجود از قبيل مشترك معنوى است نه لفظى .
قبلًا بايد معناى اصطلاحى « مشترك معنوى » و « مشترك لفظى » را توضيح دهيم :
اگر فرض كنيم قضاياى چندى را كه داراى موضوعات متعددهاى باشند ولى همهء آنها از لحاظ محمول مشترك و مانند يكديگر باشند طرح كنيم مثل اينكه بگوييم « زيد انسان است » و « عمرو انسان است » و « حسن انسان است » ، در اين صورت گاه هست كه محمول مشترك ما فقط از جنبهء لفظ در همه يكى است نه از جنبهء معنى ، مثل اينكه ما به مايعى كه از پستان گاو دوشيده شده اشاره مىكنيم و مىگوييم كه « اين شير است » و به حيوان مخصوصى كه داراى چنگال و دندان و يال و دم مخصوص است و در موزهء حيوانات در قفسى حبس شده است نيز اشاره مىكنيم و مىگوييم « اين شير است » و