( انسان هست يعنى انسان انسان ) ديگر اثبات لزوم نداشت گذشته از اينكه سوفسطى انديشهء اين معانى را انكار نداشت . و هم يك معنى بيشتر انكار ندارد و آن مصداق همان مفهوم هستى و واقعيت است . از همينجا بايد نتيجه گرفت كه :
شرح
مهيّت » و يا به نام « زيادت وجود بر ماهيت » و ديگرى به نام « اشتراك وجود » خوانده مىشود .
مسائل وجود كه به صورت دوازده مسأله در متن بيان شده برخى متعلق به عالم ذهن است يعنى جنبهء ذهنى دارد و برخى متعلق به عالم خارج است يعنى جنبهء عينى دارد و برخى ذوجنبتين است و ما به ترتيب اين جنبهها را در هر يك از آنها توضيح مىدهيم . خوانندهء جلد اول و دوم اين كتاب متوجه اهميت تحقيق و بررسى ادراكات و اعمال و افعال ذهنى و رابطهء شديد طرز تحقيق فلسفى با شناختن فعاليتها و طرز انديشهسازى ذهن شد و مشاهده كرد كه غالب مقالات گذشته بر محور مسائل ادراكى مىچرخيد . در اين مقاله نيز كه از مسائل وجود بحث مىكنيم و سر و كار ما با خود واقعيت و هستى است باز به مسائلى برمىخوريم كه با مسائل ادراكى مرتبط است .
البته بر آشنايان به اين مباحث پوشيده نيست كه طرز تحقيق مسائل ادراكى در فلسفه با طرز تحقيق روانشناسى جديد كاملا متفاوت است ؛ نظر روانشناسى متوجه مطالعهء عالم درون و قوانين به وجود آمدن و از بين رفتن و روابط پديدههاى نفسانى با يكديگر يا با امور خارجى است و مقصود وى شناختن موجودات عالم درونى است ولى نظر فلسفه اولًا و بالذات متوجه شناخت وجود و واقعيت است و به انديشههاى ذهن جز با نظر ابزار و اسباب كار نگاه نمىكند . از نظر فلسفى ما شناخت وجود و واقعيت وقتى ميسر است كه انبوه انديشههايى را كه محصول فعاليتهاى مختلف ذهن است به دست آوريم و آنچه را كه نمايندهء واقعيت خارج است از آنچه محصول و معلول فعاليت ذهن است تشخيص دهيم و به عبارت ديگر به بررسى ادراكات ذهن پرداخته آنچه را « حقيقت » است از آنچه « حقيقت نما » است تميز دهيم و به تعبير فلاسفهء اسلامى امور اصيل را از امور اعتبارى باز شناسيم و اين مطلب از مطالعهء همين مقاله و مقالههاى بعدى روشنتر خواهد شد ؛ و خوانندهء محترم از حالا بايد ذهن خويش را براى قبول يك حقيقت كه مكرر به آن اشاره خواهيم كرد آماده كند و آن اينكه : تا ذهن را نشناسيم نمىتوانيم فلسفه داشته باشيم .