4 . در ميان اجزاء عالم موجوداتى مجرد و خارج از حكم ماده و زمان و مكان هستند كه قابل انطباق به زمان و مكان نيستند .
تذكر اصول نامبرده و لوازم آنها انديشهء نامبرده را از سر ما بيرون كرده و در تصور گذشته و آيندهء جهان و مجموع تفصيلى آنها در برابر يك تاريكى قرار مىگيريم كه بىترديد خرد دور انديش و ريز بين ما سر از پاى نمىشناسد .
شرح
و جزئيات حادثند .
فلاسفه مدعى هستند كه آنچه منحصر است به ذات واجب الوجود « قدم ذاتى » است نه « قدم زمانى » ، و اجماع اهل اديان جز بر حدوث ذاتى عالم نيست ، زيرا آن چيزى كه اديان تعليم مىدهند مخلوقيت عالم و خالقيت ذات بارى است . آنچه را مخلوقيت عالم ايجاب مىكند حدوث ذاتى است نه حدوث زمانى . آنچه در تعليمات اديان آمده اين است كه جهان به واسطهء ذات بارى از كتم عدم به عرصهء ظهور رسيده است ، و البته چنين است ؛ يعنى جهان به واسطهء ذات بارى از مرتبهء نيستى ذاتى به هستى رسيده است ؛ جهان از ناحيهء ذات خود ، نيست است و از ناحيهء ذات حق ، هست .
فلاسفه مىگويند موجود بر دو قسم است : واجب و ممكن . واجب ، قديم ذاتى است . ممكن نيز به نوبهء خود بر دو قسم است : قديم زمانى و حادث زمانى ، و آن چيزى كه مناط احتياج شئ به علت است امكان ذاتى است نه حدوث زمانى ، يعنى شئ از آن جهت كه در مرتبهء ذات خود اقتضاى وجود ندارد نيازمند به علت است نه از آن جهت كه در زمانى نبوده و بعد پيدا شده است . فلاسفه براهين زيادى اقامه مىكنند بر اينكه حدوث ، مناط احتياج به علت نيست .
صدر المتألّهين بر مبناى « اصالت وجود » مبناى خاصى دارد كه نظر حكما را دقيقتر مىكند . او مىگويد مناط احتياج معلول به علت از نحوهء وجود معلول خارج نيست . توضيح اينكه : حكما عموما بنا بر طرز تفكر اصالت ماهيتى چنين مىانديشند كه اشياء ( ماهيات ) در ذات خود نه اقتضاى وجود دارند و نه اقتضاى عدم . اين لااقتضائى كه همان معنى « امكان » است از لوازم ذات اشياء يعنى ماهيات است و به واسطهء همين لا اقتضائى نيازمند و محتاج به علتى مىباشند كه به آنها وجود بدهد . ماهيت محتاج است ؛ و امكان ، مناط احتياج ماهيت است ؛ و جعل و تأثير و ايجاد ما به الاحتياج است . ولى بنا بر نظر صدر المتألّهين كه مبتنى بر اصالت وجود است و