در مورد « حيات » ( زيست ) مىتوان مانند « قدرت » و « علم » سخن گفت و حيات را ( به معنى صفتى كه منشأ علم و قدرت است ) براى خداى جهان اثبات نمود .
شرح
طرز بيان و تعليم و تعلم قرآن و همچنين بيانات پيشوايان دين مخصوصاً نهج البلاغه مىرساند كه هدف متعبد كردن مردم به اين مسائل نيست ، هدف راهنمايى و تحريك عقول است كه مسائل را به حقيقت درك كنند و معرفت حاصل نمايند .
استدلالهايى كه در متون اسلامى ، يعنى در قرآن و احاديث و ادعيهء مأثورهء اسلامى ، در زمينهء علم خداوند ، قدرت خداوند ، بساطت خداوند ، نفى صفات زائد بر ذات ، و ساير مسائل الهى شده است از نوع استدلال منطقى و تجزيه و تحليل فكرى است . برخى از آن استدلالها را در باب وحدت واجب الوجود نقل كرديم . و اگر عموم مردم مكلفند كه مقلد و متعبد باشند پس اين استدلالها و تجزيه و تحليلهاى دقيق عقلى براى چيست و براى كيست ؟
از آياتى نظير آيهء« وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِهِ سَيُجْزَوْنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ »( الاعراف / 180 ) با توجه به اينكه الف و لام در « الاسماء » استغراق است نه عهد ، استنباط مىشود كه خداوند را با هر وصفى كه حاكى از حسن و كمال باشد و در حد اعلاى حسن و كمال باشد و هيچ جهت نقص و عدم در او نباشد مىتوان توصيف كرد .
مسألهء توقيفى بودن و يا نبودن اسماء اللّه ، هر چند دليل تمامى ندارد ، فرضا مورد قبول واقع شود مسألهء جداگانهاى است . چيزى را نام خدا دانستن و او را تحت آن نام ، نام بردن مىتواند شرعا قانون خاصى داشته باشد ، زيرا فرق است ميان « تسميه » و ميان « توصيف » ، آنچه بحث كرديم دربارهء توصيف بود نه تسميه « ( * ) » اكنون ببينيم با چه مقياسى مىتوانيم صفات خداوند را بشناسيم . در اين مقاله دو راه براى اثبات اين مدعا بيان شده است . در يكى از اين دو راه خود ذات دليل بر صفات قرار گرفته است و در راه ديگر مخلوقات آئينه و مرآت صفات حق قرار گرفتهاند ، و البته راه دوم به نوبهء خود منشعب به دو راه ديگر مىشود و ما به هر سه طريق اشاره مىكنيم .
اما اينكه خود ذات ، برهان بر صفات قرار گيرد ، همان راهى است كه مبناى برهان
هامش
( * ) براى تكميل بحث به تفسير نفيس الميزان ، جلد هشتم ، صفحات 359 - 361 و صفحات 365 - 385 مراجعه شود .