و معلولات او روى جهت خاصّى تكيه مىكنند .
متكلّمين به علّت خاصّى - كه بعداً توضيح خواهيم داد - تكيهشان از نظر ملاك بى نيازى و كمال ذاتى واجب الوجود بر روى مفهوم « قديم » و « ازلى » است . تصوّر متكلّمين از ذات حق كه ملازم است با بى نيازى و كمال ، مساوى است با ذات قديم و ازلى ؛ يعنى ذاتى كه هميشه بوده و هيچگاه نبوده كه نبوده است . از نظر متكلّمين « قدم » مساوى است با « وجوب وجود » و « امتناع عدم » .
ولى جمهور فلاسفه مفهوم « قديم » را براى معرّفى ذات حق و به دست دادن ملاك بى نيازى و كمال ذاتى حق كافى نمىدانند . از نظر آنها اين كه « ذات حق قديم است » مطلب درستى است ولى « قديم » مساوى با « ذات حق » نيست ، مانعى نيست كه برخى مخلوقات و معلولات ذات حق نيز قديم باشند . به عقيدهء آنها عقول قاهره و همچنين مادّة المواد ، هم قديماند و هم معلول و مخلوق . فلاسفه روى خود مفهوم « وجوب وجود » تكيه مىكنند و مىگويند واجب الوجود عبارت است از ذاتى كه نسبتش با هستى نسبت ضرورت است و عدم بر وى محال است ، ولى براى اين كه ملاكى به دست داشته باشند كه چگونه مىشود ذاتى اينچنين باشد به اين نكته رسيدهاند كه واجب الوجود ذاتى است كه ذات و ماهيّتش عين هستى است و چون هستى را در مرتبهء ذات دارد نه در مرتبهء زائد بر ذات ، پس در مرتبهء ذات خود فاقد هستى نيست تا نيازمند به هستى باشد ؛ پس « عينيّت ذات با هستى » ملاك بى نيازى و كمال ذاتى حقّ است و چون ذاتش عين هستى است و هستى نقيض نيستى است ، بر ذات او عدم محال است .
از نظر اين فلاسفه ، روح سخن دربارهء « واجب و ممكن » اين است كه « ممكن » يك موجود مزدوج است از ماهيّت و وجود ، امّا « واجب الوجود » ذاتى است صرف وجود ؛ پس سخن دربارهء اثبات واجب الوجود برمىگردد به سخن دربارهء حقيقتى كه وجود صرف باشد .
اين نظر البتّه از نظريّهء متكلّمين دقيقتر است .
ولى صدرالمتألّهين بيان دقيقترى دارد . او همانطور كه مفهوم « قديم » را براى معرفى ذات حق و براى به دست دادن ملاك بى نيازى و كمال ذاتى او كافى نمىداند ، مفهوم « عينيّت ذات و وجود » را نيز كافى نمىداند ؛ يعنى اين كه ذاتى بسيط و موجود صرف باشد دليل بر وجوب وجود و غنا و بى نياز مطلق بودن نيست . اين كه ذات عين
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 495
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٩٥