هر حيثيّت و هر عنوان ديگرى است . او موجود است از آن نظر كه خودش ، خودش است نه از آن نظر كه ذاتش مقرون به حيثيّتى است كه آن حيثيّت ملاك استحقاق و عنوان موجوديّت است ( واسطه در عروض و حيثيّت تقييديّه ) و نه از آن جهت كه
هامش
در اينجا نوعى مجاز به كار رفته است . يا مثلًا به برف مىگوييم سفيد است ، و حال آنكه با نظر دقيق فلسفى آنچه كه سفيد است خود « سفيدى » است نه « برف » .
و يا مىگوييم : « انسان موجود است » و حال آنكه از نظر دقيق فلسفى آنچه كه موجود است وجود انسان است نه خود انسان ( ماهيّت انسان ) .
اگر گفته شود در صورتى كه جالس سفينه حركت نمىكند پس چرا ما حركت را به او نسبت مىدهيم ؟ و همچنين اگر « برف » سفيد نيست و تنها « سفيدى » سفيد است چرا مىگوييم « برف » سفيد است ؟ و ايضا در مورد انسان ، اگر « انسان » موجود نيست بلكه آنچه موجود است « وجود » انسان است ، پس چرا گفته مىشود انسان موجود است ؟
در جواب مىگوييم : آن دو به نحوى متلبّس به يكديگر و دست در آغوش يكديگرند كه ذهن ما به خود حق مىدهد كه حكم « احد الملابسين » را به ديگرى بدهد .
ثانيا در مورد « برف » و « سفيدى » و يا « انسان » و « وجود » ، آن دو به نوعى اتحاد وجودى دارند ؛ يعنى از يك نظر « برف » « سفيد » است و از نظر ديگر « سفيد » « برف » است ، و همچنين « انسان » « وجود » است و « وجود » « انسان » است ؛ پس طبعا حكم « احد المتّحدين » به ديگرى سرايت مىكند و به عبارت ديگر هر جا كه ذهن ، نوعى « اين همانى » ميان دو شىء برقرار كرد و يكى از دو طرف اتحاد ، حكمى داشت ، طبعا آن حكم بر ديگرى هم به نحوى صدق مىكند .
پس معنى اينكه « ذات واجب تعالى موجود بذاته است » اين است كه صفت موجوديّت بدون وساطت هيچ واسطه و هيچ « حيثيت تقييديهاى » از خود اوست ؛ يعنى اينطور نيست كه ذات حق با چيزى متحد است كه آن چيز واقعا و حقيقتا متصف به وجود است ، بلكه آن چيزى كه واقعا و حقيقتا موجود است و موجوديت از صميم ذات و حاقّ حقيقت او انتزاع مىشود خود ذات حقّ است .
به عبارت ديگر ذات حق موجود است نه به اين معنى كه ذاتى است و وجودى و آن ذات متصف به صفت وجود است ، بلكه به اين معنا كه ذات او عين وجود و عين واقعيت است . عليهذا فرض نيستى براى او از قبيل فرض نيستى براى اشياء ديگر نيست ، بلكه از قبيل فرض نيستى براى خود هستى است ، يعنى از اين قبيل است كه فرض كنيم هستى در عين اينكه هستى است و متن واقعيت را تشكيل مىدهد ، در همان حال نيست باشد ، كه اين عين اجتماع نقيضين است .
بنا بر اين وقتى مىگوييم « ذات واجب الوجود ، واجب الوجود لذاته است » يعنى علت خارجى ندارد و به اصطلاح ديگر ، واجب الوجود بدون وساطت « حيثيت تعليليه » موجود است ؛ و وقتى مىگوييم « واجب الوجود ، واجب الوجود بذاته است » يعنى واسطهء در « اتصاف » ندارد و يا به اصطلاح ديگر ، واجب الوجود بدون وساطت « حيثيت تقييديه » موجود است .
بيت حاجى سبزوارى :ما ذاته بذاته لذاته * موجود الحقّ العلى صفاتهاشاره به همين مفاهيمى است كه به تفصيل بيان شد .