جوابگوى پرسشهاى فلسفى ذهن باشد و نه مىتواند تنها با اتّكا به علوم ، بدون دخالت اصولى ديگر خارج از حوزهء علوم ، روى پاى خود بايستد .
فرضيّههاى علوم را « فلسفه » ناميدن و همچنين فلسفه را محدود كردن به حكمت عملى ، فقط توجيهى است براى اين كه لغت « فلسفه » مورد استفاده قرار گيرد . هيچيك از اينها پاسخگوى نياز فلسفى بشر نيست .
در اينجا طبعا اين پرسش پيش مىآيد كه علّت اينهمه اعراض و رو گردانيدن از فلسفه چيست ؟ حقيقت اين است كه اعراض و رو گردانيدن عجيبى كه در اروپا از حكمت ما بعد الطبيعه شد معلول ضعف و نارسايى حكمت الهى غرب است و اين بحث دامنهء درازى دارد كه فعلا مجال پرداختن به آن نيست .
حكمت الهى اسلامى آنچنان پايههاى محكمى يافته است كه به هيچ وجه تزلزل پذير نيست . از نظر ما هيچ لزومى ندارد كه در ارزش علم اعلى و حكمت الهى ترديد كنيم ، آنگاه مانند تشنهاى در بيابان بى آب بدويم و به جايى نرسيم « 1 » .
هامش
( 1 ) . [ بررسى مسألهء « فلسفه » و « علم » و تعريف هر يك از آنها و نسبت ايندو با يكديگر و تاريخچهء تطوّر فلسفه ، در ديگر آثار استاد شهيد با تفصيل بيشتر بحث گرديده است ، از جمله در پاورقيهاى مقالهء اوّل اصول فلسفه و روش رئاليسم و نيز در بخش « فلسفه » از مجموعهء آشنايى با علوم اسلامى . ]