فلسفهء علمى
يك عدّه از دانشمندان جديد يكباره هر سبك و روشى را غير از سبك و روش تجربى مردود شمردند و از اين رو آن قسمت از علوم را كه از دسترس تجربه خارج بود و هنوز تحت عنوان « فلسفه » باقى بود بى اعتبار دانستند . از نظر اين دسته هر چه هست علم است ، فلسفه وجود ندارد .
ولى بديهى است كه قناعت كردن به فراوردههاى علوم طبعا بسيارى از پرسشهاى انديشهء بشرى را بلا جواب مىگذارد .
از اين رو برخى دانشمندان به فكر تدوين و تأسيس فلسفهاى افتادند كه از طرفى متّكى به علوم باشد و از طرف ديگر پاسخگوى آن سلسله سؤالات كلّى و عمومى باشد كه بشر پاسخ آنها را از فلسفه مىخواهد . اين عدّه معتقد شدند كه ممكن است از مجموع مسائلى كه در علوم مختلف اثبات مىشود يك سلسله قاعدههاى كلّى و عمومى استنباط نمود كه از قلمرو هر يك از علوم ، وسيعتر و عمومىتر باشد و به اين ترتيب « فلسفه » اى به وجود آورد « علمى » ، يعنى از طرفى رنگ فلسفه دارد زيرا مانند فلسفهء الهى و علم اعلى كلّى و عمومى است و از طرف ديگر علمى است زيرا متّكى به مسائل اثبات شدهء علوم است « 1 » .
هربرت اسپنسر « 2 » انگليسى فيلسوف معروف قرن نوزدهم از اين كسان است « 3 » .
برخى ديگر فلسفه را مساوى فرضيّه دانستند و هر فرضيّه مادامى كه ثبوت علمى نيافته است و تجربه آن را تأييد نكرده و در حدّ فرضيّه است « فلسفه » است و همين كه عمل و آزمايش آن را تأييد كرد « علم » است « 4 » .
برخى ديگر فلسفه را محدود كردند به آن چيزها كه در قديم به آنها « علوم عملى » مىگفتند ، يعنى علم چگونه زيستن . همينها گفتند : « علم دانستن است و فلسفه حكمت و خردمندى است » « 5 » .
حقيقت اين است كه آنچه به نام « فلسفهء علمى » ناميده شده است نه مىتواند
هامش
( 1 و 3 ) . رجوع شود به مقدّمهء تاريخ فلسفه ويل دورانت و به سير حكمت در اروپا جلد سوم .
( 2 ) .Herbert Spencer.
( 4 و 5 ) . مقدّمهء تاريخ فلسفه ويل دورانت .