1 . مطلب سوم : رابطهء علّت غائى و علّت فاعلى
اين مطلب در حقيقت بيان رابطهء علّت فاعلى و علّت غائى است « 1 » . مفاد بيت اين بود كه علّت غائى به حسب ماهيّت ، علّت علّت فاعلى است و به حسب وجود ، معلول وى است ؛ يعنى ماهيّت علّت غائى ، علّت علّت فاعلى است و وجود وى معلول آن است .
ابتدا قبول اين مطلب مشكل است كه يك چيز از نظر ماهيّت ، علّت چيزى باشد و از نظر وجود ، معلول آن چيز ؛ زيرا مگر نه اين است كه ماهيّت و وجود دو واقعيّت ندارند بلكه يك واقعيّت است كه هم مصداق ماهيّت شىء است و هم عين وجود او ؟
جواب اين مشكل اين است كه مقصود اين است كه علّت غائى به حسب وجود ذهنى ، علّت علّت فاعلى است و به حسب وجود خارجى ، معلول وى است . ما اگر انسان را در افعالى كه از وى اختيارا صادر مىشود در نظر بگيريم مىبينيم كه انسان مادامى كه غايتى را تصوّر نكند يعنى وجود ذهنى غايتى برايش حاصل نشود ارادهء كارى برايش پيدا نمىشود ، و همين كه غايت و فايدهء كار در ذهنش منقّش شد آن وقت است كه ميل و ارادهاش منبعث مىگردد و فعل از وى صادر مىشود . پس انسان البتّه فاعل است ولى به شرط اينكه تصوّر ذهنى غايت برايش پيدا شود ، و اگر اين تصوّر برايش پيدا نشود انسان فاعل نيست . پس تصوّر ذهنى غايت است كه انسان را فاعل مىكند و اوست كه علّت فاعليّت انسان است . پس درست است كه بگوييم : وجود ذهنى غايت ، علّت علّت فاعلى است .
و از طرف ديگر به حكم اينكه غايت و فايده ، همان اثرى است كه بر فعل مترتّب است يعنى فعل انسان وسيله و سبب به وجود آمدن اوست ، پس غايت به حسب وجود خارجى ، اثر فعل انسان است .
مثلًا انسان تا تصوّر فايدهء قلم را نكند آن را نمىخرد ، پس فايدهء قلم به حسب
هامش
( 1 ) ما در گذشته تا اندازهاى اين مطلب را ذكر كردهايم و باز در اينجا براى توضيح اين بيت از منظومه راجع به اين مطلب به شرح بيشترى مىپردازيم .