اختلاف فلسفهء الهى و فلسفهء مادّى است . فلاسفهء مادّى جدّا منكر اين اصل هستند و فيلسوفان الهى جدّا طرفدار آن .
در اين تحقيق مىخواهيم ببينيم كه آيا به حكم آنچه از اصول كلّى فلسفه استفاده مىشود و به حكم نتايجى كه از تحقيقات علوم دستگير مىگردد آيا اصل علّيت غائى را در نظام هستى بايد بپذيريم يا نه ؟
مرحوم حاجى سبزوارى اين مبحث را با تعريف « علّت » و « معلول » و بيان اقسام آنها آغاز مىكند :
انّ الّذى الشىّء اليه افتقرا * فعلّة و الشىّء معلولا يرى
فمنه ناقص و منه ما استقل * و منه خارج و منه ما دخل
آن شىء كه شىء ديگر ( در وجود و هستى خود )
به او احتياج دارد « علّت » ناميده مىشود و شىء ديگر « معلول » .
بعضى از آن علّتها ناقص هستند و بعضى مستقل ( تام ) ،
و همچنين بعضى خارج از معلولاند و بعضى داخل آن .
شرح : مطابق آنچه از شعر بيان شده است ، از دو چيزى كه يكى در وجود و هستى خود به ديگرى محتاج است بدين نحو كه اگر شىء اوّل نباشد دومى نمىتواند و محال است كه باشد ، در آن صورت شىء محتاج را « معلول » و شىء ديگر را « علّت » مىنامند « 1 » .
هر يك از دو مصراع بيت دوم يك تقسيم است . مفاد مصراع اوّل اين است كه علّت يا ناقصه است و يا مستقلّ ؛ يعنى آن چيزى كه ديگرى در وجود خود به او نيازمند است و ما به او نام « علّت » دادهايم ، يا به نحوى است كه معلول فقط به او محتاج است و به غير او احتياج ندارد و يا اينچنين نيست ؛ و به عبارت ديگر يا وجود او براى وجود
هامش
( 1 ) . بايد توجّه داشت كه اين تعريف ، تعريف « علّت » به معنى عامّ است كه شامل همهء اقسام علّتها مىشود و به اين معنى هر « جزء » نيز علّت « كلّ » است ، لهذا حكما هر كدام از « مادّه » و « صورت » را كه به عقيدهء آنها دو جزء تشكيل دهندهء حقيقت جسم مىباشند « علّت جسم » مىخوانند . ولى گاهى « علّت » مفهوم اخصّ از اين مفهوم پيدا مىكند و تنها به آنچه حكما آن را « علّت فاعلى » مىخوانند اطلاق مىشود . معمولا در علوم طبيعى از اصطلاح دوم پيروى مىشود ، در اين صورت تعريف « علّت » همان است كه بعدها در تعريف فاعل خواهد آمد .