و هى غنيّة عن الحدود * ذات تأسّ فيه بالوجود
اين موادّ سه گانه از تعريف بى نياز مىباشند
و در اين جهت اقتدا به وجود دارند .
شرح : در اوّل هر باب و هر فصل بايد موضوع آن باب يا آن فصل تعريف شود تا معلوم گردد كه بحث در اطراف چيست ؟ در اينجا نيز اين پرسش مىآيد كه تعريف هر يك از موادّ سه گانه چيست ؟
جواب اين است كه اينها بى نياز از تعريف مىباشند و امكان تعريف براى اينها وجود ندارد . مفهومى نيازمند به تعريف است و امكان تعريف برايش هست كه بديهى و معلوم اوّلى نفس نباشد ، امّا اگر يك مفهوم ، بديهى و معلوم اوّلى نفس شد و جهل و ابهامى در مفهومش نبود كه نيازمند به توضيح و تعيين و معلوم كردن باشد ، بى نياز از تعريف است و به عبارت ديگر معانى و مفاهيمى كه بلا واسطهء مفهوم و معنى ديگر عارض نفس مىشود بى نياز از تعريف هستند . اگر فرض كنيم تمام معانى و مفاهيم بدون استثنا نيازمند به وساطت مفاهيم ديگرند لازم مىآيد كه هيچ معنى و مفهومى قابل تعريف نباشد و در نتيجه هيچ معنى و مفهومى در ذهن معلوم و روشن نبوده باشد .
از اين نظر است كه معانى و مفاهيم بر دو قسم مىشوند :
الف . بديهى
ب . نظرى
چنان كه در منطق توضيح داده شده است « 1 » .
هامش
اين مبنا امر اعتبارى است در نظر بگيريم البتّه مانعى نيست كه هر يك از اينها « مادّه » يا « جهت » ناميده شود . تمام احكامى كه بنا بر اصالت ماهيّت بر ماهيّت جارى مىشود ، بنا بر اصالت وجود نيز عينا همان احكام بر ماهيّت جارى مىشود ولى اصالت خود را از دست مىدهد و جنبهء اعتبارى پيدا مىكند .
( 1 ) . در اينجا دو مطلب است كه لازم به تذكّر است :
الف . اينكه گفته مىشود بعضى مفاهيم نيازمند به واسطه هستند و بعضى نيستند ، مقصود از « واسطه » يك معنى و مفهوم ديگر است نه چيز ديگر . عليهذا نيازمندى يك مفهوم به وساطت آلت احساس و عدم نيازمندى آن به چنين آلتى ، از محلّ بحث خارج است . نيازمندى يك مفهوم به مفهوم و معنى ديگر به اين شكل است كه اين معنى دوم تشريح كننده و تجزيه كنندهء مفهوم اوّلى است ، و امّا نيازمندى يك معنى و مفهوم به آلت احساس به اين شكل است كه تا آلت احساس در كار نباشد آن مفهوم به هيچ نحو عارض ذهن نمىشود ، نه به صورت يك مفهوم بديهى و نه به صورت يك مفهوم نظرى .