مقدّمهء هشتم
هر چند اين مقدّمه ، و شايد بعضى مقدّمات ديگر هم ، مقدّمهء مطلب در تحقيق حقيقت جعل نيست بلكه از مسائل مربوط به اين باب است ، ولى ما در اينجا به عنوان مقدّمه ذكر مىكنيم . اين مطلب كه در مقدّمهء هفتم گفته شد كه مثلًا انسانيّت از انسان و حرارت از جسم حارّ و حركت از جسم متحرّك و يا مثلًا ناهقيّت از حمار قابل انفكاك نيست ، نبايد مبدأ اين اشتباه شود كه پس انسان معلول هيچ علتى نيست و ممكن الوجود نيست ، پس انسان هميشه در جهان بوده و هميشه خواهد بود و هر شىء هر حالتى كه دارد اين حالت را براى هميشه خواهد داشت و هميشه داشته است ؛ بلكه در اينجا مقصود معناى ديگرى است كه از يك تجزيه و تحليل دقيق عقلانى نتيجه مىشود . توضيح اينكه در اين گونه موارد منظور اين است كه اگر چيزى را مثلًا « انسان » فرض كرديم اين چيز در عين اينكه انسان است و مادام كه انسان است ، انسانيّت يا حيوانيّت يا ناطقيّت به ضرورت و بدون دخالت علّتى از علل براى او ثابت و مسلّم است و اين منافات ندارد با اينكه موجود بودن از براى انسان امكان داشته باشد نه ضرورت ، و منافات ندارد با اينكه انسان در وجود خودش معلول باشد ، و همچنين منافات ندارد با اينكه انسان در زمانى موجود باشد و در زمان ديگر موجود نباشد ؛ و يا اگر گفتيم كه مثلًا ناهقيّت از براى حمار ضرورى است ، معنايش اين است كه چيزى كه حمار است مادام كه ذات او باقى است ناهقيّت براى او ثابت و مسلّم است ، و اين هم نه منافات دارد با اينكه حماريّت و ناهقيّت در موجود بودن ، معلول علّتى باشد و نه منافات دارد با اينكه موجودى كه در يك زمان داراى صفت حماريّت و ناهقيّت بوده در زمان ديگر به واسطهء تكامل مثلًا ، صفتى مضادّ صفت ناهقيّت داشته باشد . اين قضيّهء منطقى نه با اصل اوّل كه « اصل احتياج به علّت در وجود » است منافات دارد و نه با اصل دوم كه « اصل تكامل نوعى موجودات » است منافات دارد .
آرى ، اگر كسى در اصول فلسفى خود ( نه منطقى ، زيرا مربوط به منطق نيست ) قائل به اصالت ماهيّت شد ، از آن جهت مىتواند منكر اصل دوم بشود ولى اين ربطى به اين بحث منطقى ندارد .
اين جمله كه از شيخ الرئيس معروف است كه مىگويد : « ما جعل اللّه المشمشة