همين مثال بين محيط دايره و هر يك از شعاعهاى كمان دايره يك نسبت معيّنى هست كه مثلًا « محيط دايره برابر است با حاصلضرب قطر دايره در عدد پى » و اين يك وجه بيشتر ندارد يعنى در اينجا معنى ندارد كه گفته شود « چرا محيط دايره بيشتر و يا كمتر از اين مقدار نيست ؟ » .
مقدّمهء هفتم
منطقيّين اصطلاحى دارند و مىگويند هر معنا كه بر يك فرد حمل مىشود يا از ذات و ماهيّت آن فرد خارج نيست و يا خارج است . اگر خارج نبود ، مثل حيوانيّت و يا ناطقيّت نسبت به انسان ، اين را « ذاتى » مىنامند و اگر خارج از ذات و ماهيّت بود و در قوام ماهيّت دخالت نداشت ( به شرحى كه در منطق بيان شده ) اين را « عرضى » مىنامند ، مثل ضاحك بودن نسبت به انسان . آنگاه مىگويند « عرضى » بر دو قسم است : يا « عرضى لازم » است يعنى غير قابل انفكاك است و يا « عرضى مفارق » يعنى قابل انفكاك . اوّلى مثل زوجيّت نسبت به اربعه ، و دومى مثل ضاحكيّت براى انسان .
در اينجا بايد اشاره كرد كه گاهى به عرضى لازم هم در اصطلاح ديگرى از اصطلاحات منطقيّين « ذاتى » گفته مىشود . در اين حال آنچه در اصطلاح گذشته « عرضى لازم » خوانده شده بود ، در اين اصطلاح « ذاتى » ناميده مىشود و مثلًا گفته مىشود : « زوجيّت ، ذاتى چهار است » . اين است كه هميشه در منطق گفته مىشود كه « ذاتى » دو اصطلاح دارد : يكى ذاتى باب « ايساغوجى » ( يعنى كلّيّات خمس ) كه مقصود همان اصطلاح اوّل است يعنى چيزى كه خارج از ذات چيز ديگر نيست ، عين ذات يا جزء ذات است « 1 » ؛ و گاهى گفته مىشود ذاتى باب « برهان » يعنى چيزى كه از ذات قابل انفكاك نيست ، خواه از آن جهت كه خارج از ذات نيست و يا از آن جهت كه لازم لاينفكّ ذات است ، و اين اصطلاح دومى است كه اينجا اشاره كرديم .
حالا كه دو اصطلاح معلوم شد مىگوييم همان طورى كه در مقدّمهء ششم بيان شد جعل تأليفى تنها در موردى متصوّر است كه [ آن ] مورد ، اتّصاف شىء به يك امر عرضى ممكن الانفكاك باشد ؛ در امور غير قابل انفكاك ، خواه خارج از ذات و خواه
هامش
( 1 ) . يعنى نوع و جنس و فصل .