شبههء دوم
گروهى ديگر از معتزله به حدّ وسطى بين وجود و عدم قائل شده و آن را « حال » ناميدهاند . شبههاى كه براى آنها مطرح شده اين است كه آيا « وجود » موجود است يا معدوم است ؟ و معتقد شدهاند كه « وجود » نه موجود است و نه معدوم ، زيرا اگر « وجود » موجود باشد پس « وجود » داراى وجود است و همين طور اين « وجود » دوم بايد وجود داشته باشد و به همين ترتيب الى غير النهايه كه اين مسأله به تسلسل مىانجامد ؛ يعنى براى اينكه يك شىء وجود داشته باشد بايد بىنهايت « وجود » وجود داشته باشد كه بطلان آن واضح است . از طرف ديگر نمىتوان گفت « وجود » معدوم است ، زيرا اگر « وجود » معدوم باشد بايد آن ذات و ماهيّتى هم كه عارض وجود شده است « 1 » معدوم باشد . پس « وجود » نه موجود است و نه معدوم ، بلكه حدّ وسط ميان موجود و معدوم است .
در پاسخ اين شبهه مىگوييم كه « وجود » موجود است و مستلزم تسلسل هم نيست ، زيرا وجود و موجود يك چيزند چنان كه در مبحث « اصالت وجود » گفته شد .
شبههء سوم
شبههء ديگر اينكه مىگويند : « كلّى » - مانند « انسان » - نه موجود است و نه معدوم ، زيرا اگر موجود باشد بايد در خارج موجود باشد و اگر در خارج موجود شد بايد متشخّص به خصوصيّتى باشد و اگر چنين شد ، فرد است و جزئى و ديگر « كلّى » نخواهد بود .
از طرف ديگر « كلّى » معدوم هم نيست زيرا اگر معدوم باشد نبايد بر افراد خارجى صدق كند و حال آنكه بر افراد خارجى صدق مىكند . پس بايد گفت : « كلّى » نه موجود است و نه معدوم .
حاجى در جواب اين شبهه مىگويد :
هامش
( 1 ) . به تعبير اصالت ماهيّتىها بايد گفت : « ذات و ماهيّتى كه وجود بر آن عارض شده است » .