صحيح و سالم مىمانند از آن جهت است كه اصلا مسافتى را طى نكردهاند تا سقوط كنند ، بلكه در پاى كوه توقّف كردهاند .
اكنون به طرح شبهات معتزله و پاسخ آنها مىپردازيم .
هامش
و آتش ، عنصر ديگرى در عالم وجود ندارد و سپس با دقيقتر شدن تجربيّاتش پى برده است كه اين چهار عنصر هم عناصر بسيط نيستند و به مدد علم به عناصر ديگرى دست يافته است و آنگاه خواسته است خدا را نيز در بين همين مخلوقات و عناصر پيدا كند لذا اين سؤال را براى خود مطرح كرده است كه آيا موجودى اينچنين را مىتوان در عرض اين اشياء پيدا كرد يا نه ؟ ( و واضح است كه طرح اين سؤال از اصل غلط است ) .
ب . مسألهء ديگر ، مسألهء « زمان » است . در مورد زمان چگونه بايد تحقيق كرد ؟ آيا تحقيق دربارهء زمان همانند تحقيق دربارهء علّت يا علل سرطان است ؟ آيا بايد در آزمايشگاهها به جستجوى آن پرداخت ؟ آيا زمان همچون جزئى از اجزاء عالم است و يا اينكه چيزى است كه همهء اشياء را در برگرفته و در همه جا هست و بعدى از ابعاد همهء اشياء است ؟
پاسخ آن است كه كسى كه زمان را همچون جزئى از اجزاء عالم مىپندارد به راه خطا رفته است . در واقع ، جستجو براى پيدا كردن زمان ، كارى عبث و بيهوده است و مسلّما نتيجهء اين كار عبث هم رسيدن به بن بست و لغزيدن به پرتگاه است . امّا اگر از اوّل ، مسأله به صورت صحيح طرح شود كه آيا اين عالم كه داراى ابعاد سه گانهء طول و عرض و عمق است بعد ديگرى به نام « زمان » هم براى آن متصوّر است يا نه ؟ مسلّما طرز تحقيق هم فرق مىكند و خيلى زود هم مىتوان به اين نتيجه رسيد كه : « زمان هم حقيقتى است از حقايق عالم » .
ج . مسألهء ديگر ، موضوع « مادّهء اولى » ( مادّهء اصلى عالم ) است كه آيا در هر يك از اشياء اين جهان ، مادّهاى نهفته است كه هر وقتى به يك صورتى درمىآيد ؟ در اين مورد هم نمىتوان در بين اشياء عالم چنين چيزى را جستجو كرد زيرا هر چه را از اشياء اين عالم بيابيم ، خود صورتى است از صورتهاى اين مادّه و نه خود اين مادّه .
نسبت مادّه به صورتهايى كه مىپذيرد همانند نسبت يكى از حروف الفباست نسبت به حركات گوناگونى ( فتحه و كسره و ضمّه و سكون ) كه به خود مىگيرد . مثلًا اگر حرف « ب » را در نظر بگيريم هميشه يكى از اين حركات را دارد و هرگاه كه تلفّظ شود حتما با يكى از اين حركات همراه است ؛ امّا حرف « ب » كداميك از اين حركات است ؟
هيچكدام ، حرف « ب » مادّهاى است كه با يكى از اين حركات توأم مىشود ، و اين مادّه هميشه يكى از اين چهار صورت را به خود مىگيرد . حرف « ب » چيزى است كه جدا از اين حركات وجود پيدا نمىكند امّا به عنوان مادّهاى كه همراه اين حركات است وجودش را درك مىكنيم . پس حرف « ب » را نمىتوان پيدا كرد ولى وجودش را مىتوان درك كرد ، زيرا فرق است بين پيدا كردن ، يعنى شيئى را در عرض اشياء ديگر قرار دادن ، و بين درك كردن ، كه وجود چيزى را همراه اشياء ديگر مىتوان درك كرد . پس اگر كسى بخواهد حرف « ب » را به صورت امرى جدا پيدا كند هرگز آن را پيدا نخواهد كرد ولى اگر در پى درك كردن آن به همراه اشياء ديگر ( يعنى فتحه و كسره و ضمّه و سكون ) باشد مسلّم است كه به نتيجه خواهد رسيد .
در هر يك از مسائل فوق اگر مسأله به صورت صحيح طرح نشود انسان را از جادهء مستقيم خارج خواهد كرد . لذا برخى از فلاسفه در اثر عدم طرح صحيح مسأله ، وجود زمان را انكار كرده و گفتهاند زمان يك امر ذهنى است نه خارجى ، و يا گفتهاند خدا وجود ندارد . بلى زمانى و مكانى كه آنها طرح كردهاند و نيز خدايى كه آنها آن گونه طرح كردهاند مسلّما وجود ندارد ، ولى اگر مسأله را درست طرح كرده بودند به طور قطع دچار اشتباه نمىشدند .
لذا گفتهاند : « خوب طرح كردن مسأله ، نيمى از پاسخ آن است » .