نمىدهد كه ما به بيش از يك واجب الوجود قائل شويم . پس بيش از يك قديم وجود ندارد و هر چه غير از اوست حادث است . پس جهان ، اعمّ از مجرد و مادى ، و اعمّ از اصول و فروع ، و اعمّ از انواع و افراد ، و اعمّ از كل و اجزاء ، و اعمّ از ماده و صورت ، و اعمّ از پيدا و ناپيدا حادث است .
فلاسفه به متكلّمين پاسخ محكم دادهاند ، گفتهاند كه همهء اشتباه شما در يك مطلب است و آن اين است كه پنداشتهايد اگر چيزى وجود ازلى و دائم و مستمر داشته باشد حتماً بى نياز از علت است ، و حال آنكه مطلب اينچنين نيست . نيازمندى و بى نيازى يك شىء نسبت به علت ، به ذات شىء مربوط است كه واجب الوجود باشد يا ممكن الوجود « 1 » ، و ربطى به حدوث و قدم او ندارد . مثلًا شعاع خورشيد از خورشيد است . اين شعاع نمىتواند مستقل از خورشيد وجود داشته باشد . وجودش وابسته به وجود خورشيد و فائض از او و ناشى از اوست ، خواه آن كه فرض كنيم زمانى بوده كه اين شعاع نبوده است و خواه آن كه فرض كنيم كه هميشه خورشيد بوده و هميشه هم تشعشع داشته است . اگر فرض كنيم كه شعاع خورشيد ازلًا و ابداً با خورشيد بوده است لازم نمىآيد كه شعاع بىنياز از خورشيد باشد .
فلاسفه مدعى هستند كه نسبت جهان به خداوند نسبت شعاع به خورشيد است ، با اين تفاوت كه خورشيد به خود و كار خود آگاه نيست و كار خود را از روى اراده انجام نمىدهد ولى خداوند به ذات خود و به كار خود آگاه است .
در متون اصلى اسلامى گاهى به چنين تعبيراتى بر مىخوريم كه جهان نسبت به خداوند به شعاع خورشيد تشبيه شده است . آيهء كريمهء قرآن مىفرمايد :
« اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »
« 2 » . مفسران در تفسير آن گفتهاند : يعنى خداوند نور دهندهء آسمانها و زمين است . به عبارت ديگر وجود آسمان و زمين ، شعاعى است الهى .
فلاسفه هيچ دليلى از خود عالم بر قديم بودن عالم ندارند . اينها از آن جهت اين مدعا را دنبال مىكنند كه مىگويند خداوند فيّاض على الاطلاق است و قديم الاحسان است ، امكان ندارد كه فيض و احسان او را محدود و منقطع فرض
هامش
( 1 ) . حكما اين مطلب را با اين تعبير بيان مىكنند : « مناط احتياج شىء به علت ، امكان است نه حدوث » . براى تفصيل اين مطلب رجوع شود به كتاب علل گرايش به مادّيگرى از مرتضى مطهرى .
( 2 ) . نور / 35 .