نفس الامر مطابقت دارد و برخى ندارد . آن ادراكاتى كه با « واقعيت » مطابق است « حقيقت » خوانده مىشود و آنچه كه مطابق نيست « خطا » ناميده مىشود . ما پارهاى از خطاهاى حواس را مىشناسيم . باصره ، سامعه ، ذائقه ، لامسه ، شامّه جايز الخطاست .
در عين حال اكثر ادراكات حسى ما عين حقيقت است . ما شب و روز را ، دورى و نزديكى را ، بزرگى و كوچكى حجم را ، درشتى و نرمى را ، سردى و گرمى را با همين حواس تشخيص مىدهيم و شك نداريم كه عين حقيقت است و خطا نيست .
همچنين عقل ما جايز الخطاست . « منطق » براى جلوگيرى از خطاى عقل در استدلالاتش تدوين شده است . در عين حال اكثر استدلالات عقلى ما حقيقت است .
ما آنگاه كه مثلًا قلمهاى زيادى داد و ستد داريم و بدهيها را يك جا و بستانكاريها را جاى ديگر جمع و از يكديگر تفريق مىكنيم ، يك عمل فكرى و عقلانى انجام مىدهيم و اگر در حين عمل دقت كافى كرده باشيم شك نداريم كه حاصل جمع و تفريق ما عين حقيقت است .
ولى « سوفيست » هاى يونانى كه قبلًا هم از آنها ياد كرديم ، تفاوت « حقيقت » و « خطا » را منكر شدند و گفتند هر كس هر گونه احساس كند و هر گونه بينديشد براى او همان « حقيقت » است . آنها گفتند مقياس همه چيز « انسان » است . سوفيستها يا سوفسطائيان اساساً « واقعيت » را انكار كردند و چون « واقعيت » را انكار كردند ديگر چيزى باقى نماند تا ادراكات و احساسات انسان در صورت مطابقت با آن « حقيقت » باشد و در صورت عدم مطابقت « خطا » .
اين گروه معاصر با سقراطاند ؛ يعنى عصر سقراط مقارن است با پايان دورهء سوفسطائيان .
سقراط و افلاطون و ارسطو بر ضد اينها قيام كردند . پروتاگوراس « 1 » و گورگياس « 2 » دو شخصيت معروف سوفسطائى مىباشند .
در دورههاى بعد از ارسطو ، در اسكندريّه گروهى ديگر پديد آمدند كه « شكّاك » يا « سپتى سيست » « 3 » خوانده شدند و معروفترين آنها شخصى است به نام « پيرون » « 4 » .
هامش
( 1 ) .Protagoras.
( 2 ) .Gorgias.
( 3 ) .Seepticism.
( 4 ) .Pyrrho.