يكى ديگر از طرفداران نظريهء مثل در دورهء اسلامى ميرفندرسكى از حكماى دورهء صفويّه است . قصيدهء معروفى به فارسى دارد و نظر خويش را در مورد مثل در آن قصيده بيان كرده است . مطلع قصيده اين است :
چرخ با اين اختران ، نغز و خوش و زيباستى * صورتى در زير دارد آنچه در بالاستى
صورت زيرين اگر با نردبان معرفت * بر رود بالا همى با اصل خود يكتاستى
اين سخن را در نيابد هيچ فهم ظاهرى * گر ابو نصرستى و گر بوعلى سيناستى
2 . نظريهء اساسى مهم ديگر افلاطون ، دربارهء روح آدمى است . وى معتقد است كه روحها قبل از تعلق به بدنها در عالمى برتر و بالاتر كه همان عالم مثل است مخلوق و موجود بوده و پس از خلق شدن بدن ، روح به بدن تعلق پيدا مىكند و در آن جايگزين مىشود .
3 . نظريهء سوم افلاطون كه مبتنى بر دو نظريهء گذشته است و به منزلهء نتيجه گيرى از آن دو نظريه است اين است كه علم ، تذكر و يادآورى است نه يادگيرى واقعى ؛ يعنى هر چيز كه ما در اين جهان مىآموزيم ، و مىپنداريم چيزى را كه نمىدانسته و نسبت به آن جاهل بودهايم براى اولين بار آموختهايم ، در حقيقت يادآورى آن چيزهايى است كه قبلًا مىدانستهايم ، زيرا گفتيم كه روح قبل از تعلق به بدن در اين عالم ، در عالمى برتر موجود بوده و در آن عالم ، « مثل » را مشاهده مىكرده است و چون حقيقت هر چيز « مثال » آن چيز است و روحها مثالها را قبلًا ادراك كردهاند پس روحها قبل از آن كه به عالم دنيا وارد شوند و به دنيا تعلق يابند عالِم به حقايق بودهاند ؛ چيزى كه هست ، پس از تعلق روح به بدن ، آن چيزها را فراموش كردهايم .
بدن براى روح ما به منزلهء پردهاى است كه بر روى آيينهاى آويخته شده باشد كه مانع تابش نور و انعكاس صور در آيينه است . در اثر ديالكتيك ، يعنى بحث و جدل و روش عقلى ، يا در اثر عشق ( يا در اثر مجاهدت و رياضت نفس و سير و سلوك معنوى بنابر استنباط امثال شيخ اشراق ) پرده بر طرف مىشود و نور مىتابد و صورت ظاهر مىگردد .