الحكيمين فارابى آمده و البته غير از مسائل سابق الذكر است .
از نظر ما مسائل اساسى مورد اختلاف افلاطون و ارسطو سه مسأله است كه بعداً دربارهء آنها توضيح خواهيم داد .
از همه مهمتر اين كه بسيار محل ترديد است كه افلاطون طرفدار سير و سلوك معنوى و مجاهدت و رياضت و مشاهدهء قلبى بوده است . بنابراين ، اين كه ما افلاطون و ارسطو را داراى دو روش بدانيم : روش اشراقى و روش استدلالى ، بسيار قابل مناقشه است . به هيچ وجه معلوم نيست كه افلاطون در زمان خودش و يا در زمانهاى نزديك به زمان خودش به عنوان يك فرد « اشراقىِ » طرفدار اشراق درونى شناخته مىشده است ؛ و حتى معلوم نيست كه لغت « مشّائى » منحصراً دربارهء ارسطو و پيروانش اطلاق مىشده است .
شهرستانى صاحب الملل و النِحَل در جلد دوم كتابش مىگويد :
« اما مشّائين مطلق ، پس آنها اهل « لوقين » اند ، و افلاطون به احترام حكمت همواره در حال راه رفتن آن را تعليم مىكرد . ارسطو از او تبعيت كرد و از اين رو ( ظاهراً ارسطو ) و پيروانش را « مشّائين » خواندند . »
البته در اين كه به ارسطو و پيروانش « مشّائين » مىگفتهاند و اين تعبير در دورهء اسلامى هم ادامه داشته است نمىتوان ترديد كرد . آنچه مورد ترديد و قابل نفى و انكار است اين است كه افلاطون « اشراقى » خوانده شده باشد .
ما قبل از شيخ اشراق در سخن هيچيك از فلاسفه مانند فارابى و بوعلى و يا مورّخان فلسفه مانند شهرستانى نمىبينيم كه از افلاطون به عنوان يك حكيم طرفدار حكمت ذوقى و اشراقى ياد شده باشد و حتى به كلمهء اصطلاحى « اشراق » هم بر نمىخوريم « 1 » . شيخ اشراق بود كه اين كلمه را بر سر زبانها انداخت و هم او بود كه در
هامش
( 1 ) . به اعتقاد هانرى كُربن اولين بار شخصى به نام ابن الوحشيّه ( در حدود اواخر قرن سوم و اوائل قرن چهارم ) اين كلمه را در جهان اسلام به كار برده است ( رجوع شود به كتاب سه حكيم مسلمان صفحات 73 و 182 چاپ دوم ) .
سيد حسن تقى زاده در يادداشتهاى « تاريخ علوم در اسلام » ( مجلّهء « مقالات و بررسيها » نشريّهء گروه تحقيقاتى دانشكدهء الهيات و معارف اسلامى دانشگاه تهران ، شمارهء 3 و 4 ، صفحهء 213 ) پس از ذكر كتاب مجهولى منسوب به همين ابن الوحشيّه مىگويد :
« و كتاب ديگرِ همان ابن وحشيهء نبطى موسوم به الفلاحة النبطيّه كه باز آن را به يك حكيم بابلى به اسم « قوثامى »