تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
بپرسيد چرا هستى ؟ مىگويد من خودم كه نمىخواستم باشم ، يكى ديگر مرا هست كرد ؛ چون آن هست ، من مجبورم باشم . به آن هم كه مىگفتيم ، مىگفت من مىتوانستم نباشم ولى آن ديگرى كه هست ، من مجبورم كه باشم . ما تا وقتى اين نظام را قطع كنيم و ببرّيم ، هر جا كه از كمرگاهش بگيريم ، جواب داريم . مثلا ما به اين سه شىء مىگوييم چرا هستند ؟ مىگويد اين بالا سر من هست ، من نمىتوانستم نباشم . اما اگر روى تمام اين نظام يك جا دست بگذاريم ، بگوييم چرا تمام آن يك جا « نيست » نيست و چه دليلى دارد كه بايد باشد ؟ [ بدون واجب الوجود بالذات جواب نداريم ] ؛ يعنى اگر تمام نظام عالم از ممكنات باشد ( ممكن است باشد ، ممكن است نباشد ) ، پس چرا هست و چرا ضرورت دارد ؟ هستى و ضرورت و جبرى بودن اين نظام و اينكه هر چيزى كه هست بايد باشد و محال است كه نباشد [ به اين جهت است كه ] يك ضرورت وجود بالذاتى در عالم هست ، واجب الوجود بالذاتى در عالم هست ، و الّا اگر تمام اين نظام هستى ، همه اشيائى است كه زبان حالشان در ذات خودشان اين است كه مىگويند من مىتوانم باشم مىتوانم نباشم ، من كه هستم به حكم خودم نيستم و من كه ضرورت دارم به حكم خودم ضرورت ندارم ، ديگرى به من داده ، ديگرى هم [ همين را ] مىگويد و . . . در اين صورت براى اين سؤال جواب پيدا نمىكنيم ، مىگوييم تو نباش به اينكه علتت هم نباشد به اينكه علت علتت هم نباشد ، چرا تو « نيست » نيستى به اينكه نه علتت مىبود و نه علت علتت و نه علت علت علتت و نه . . . ؟ چه محالى لازم مىآمد ؟ پس ممكن بود كه هيچ چيز نباشد ؟ بله ، ممكن بود هيچ چيز نباشد . پس چرا هست ؟ بنابراين تمام نظام ممكنات حكم ممكن واحد را پيدا مىكند كه باز متكى به واجب الوجود است . اگر از اين راه وارد شويم ، احتياجى نيست كه ما آن براهين مخصوص باب تسلسل را اثبات كنيم ، بلكه همين كه گفتيم ، با يكى از براهين باب تسلسل خيلى قريب المأخذ است ، و حتى لزومى ندارد وارد آن مطلبى شويم كه قدرى اثباتش مشكل است ( كه علت و معلول بايد با يكديگر همزمان باشند ) ، فقط همين مقدار كه وارد شويم ، با يك محاسبهء فلسفى درك مىكنيم كه چون هستى و ضرورت در عالم هست ، واجب الوجود بالذات در عالم هست و تمام اين هستيها متكى به واجب الوجود بالذات‌اند .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 202 | مرتضى مطهرى