خبر دارى كه سيّاحان افلاك * چرا گردند گرد مركز خاك
چه مىخواهند از اين منزل بريدن * كه مىجويند از اين محمل كشيدن
در اين محرابگه معبودشان كيست * از اين آمد شدن مقصودشان چيست
بعد مىگويد :
همه هستند سرگردان چو پرگار * پديدآرندهء خود را طلبكار
همين حقيقت [ را مىگويد . ] همچنين آن شعر معروف در آن غزل معروف حافظ كه با اين بيت شروع مىشود :
ما در اين در نه پى حشمت و جاه آمدهايم * از بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم
بعد مىگويد :
رهرو منزل عشقيم ز سر حدّ عدم * تا به اقليم وجود اينهمه راه آمدهايم
راز آفرينش محبّت است . ( غزل بسيار خوبى است ) .
آبرو مىرود اى ابر خطاشوى ببار * كه به ديوان عمل نامهسياه آمدهايم
حافظ در اين زمينه زياد دارد ، يكى و دوتا نيست ، غزلى از او را كه اندكى روشنتر است ذكر مىكنم :
روشن از پرتوى رويت نظرى نيست كه نيست ( 1 ) * منّت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست ( 2 )
هامش
( 1 ) . مىخواهد بگويد هيچكس نيست - حتّى آنكه منكر است - كه نظر او از پرتو روى تو روشن نباشد ، منتها خودش نمىداند و نمىفهمد .
( 2 ) . همان را تأكيد مىكند با اين عبارت .