نظر قرآن دربارهء منشأ دين
چند جلسه بحث شد دربارهء نظريّاتى كه عدّهاى با حساب جامعهشناسى مذهبى دربارهء منشأ گرايش انسان به دين و مذهب يا منشأ پيدايش دين و مذهب ابراز داشتهاند . مخصوصاً با توجّه به تمام گفتههاى اين آقايان چند چيز روشن مىشود :
يكى اين كه هر كه هر چه گفته است جز يك سلسله فرضيّهها چيز ديگرى نيست ، يعنى هر يك از اينها از نظر علمى حدّ اكثر ارزش يك فرضيّه را دارد نه يك نظريّه كه يك فرضيّهء اثبات شده است . فرق است ميان فرضيّه و نظريّه . يك وقت انسان دربارهء چيزى يك فرض مىكند ، يعنى يك احتمال مىدهد ؛ اين احتمال به عنوان يك طرح اوّلى است براى تحقيق تا بعد ببينيم كه دلايل ، آن را تأييد مىكند يا نمىكند . ولى نظريّه آن وقتى است كه دلايل هم آن را تأييد كرده است .
خود همين تعدّد و گوناگون بودن اين فرضيّهها دليل بر اين است كه اينها به صورت نظريّه نيامده است ، و بعلاوه ما ديديم كه هيچ كس دليلى براى حرف خودش ذكر نكرده است . آن كسى كه مىگويد انسان در ذات خودش داراى يك دوگانگى است : يك وجود عالى و متعالى دارد و يك وجود دانى ، كم كم از وجود دانى خودش غافل مىشود و آنچه را كه در خود دارد به غير خود نسبت مىدهد ؛ به او مىگوييم به چه دليل ؟ يك « فرضيّه » كه بيشتر نيست ، بلكه ديديم كه دليل در جهت خلاف است .