هگل شروع مىشود و بعد از هگل مكتبهاى ديگر اين مسأله را طرح كردند بدون اين كه [ « خود » را شناسانده باشند ! ] چون مسألهء « با خود بيگانگى » اوّلين سؤالش اين است كه خود آن « خود » چيست كه صحبت از بيگانگى مىكنى ؟ آخر شما مىگوييد انسان از « خود » بيگانه شده است . اوّل آن « خود » را به ما بشناسانيد كه آن « خود » چيست تا بعد « بيگانگى با خود » يا « بيگانگى از خود » مشخّص بشود . بدون اين كه روى آن « خود » بحث كنند و بدون آن كه آن « خود » را شناخته باشند - و حتّى آن « خود » را نفى مىكنند - [ دم از « از خود بيگانگى » مىزنند . ] اساس اين فلسفههاى مادّى بر اين است كه اصلًا « خود » يك امر اعتبارى است . تمام فلسفههاى مادّى بر اين عقيدهاند كه انسان « خود » ى ندارد ، آنچه كه تو « خود » خيال مىكنى ، يك مفهوم انتزاعى است ، يك سلسله تصوّرات پىدرپى دائماً مىآيند و رد مىشوند ، تو خيال مىكنى در اين بين يك « خود » ى وجود دارد ، خير « خود » ى وجود ندارد .
اينها از يك طرف اساس فلسفهشان بر اين است كه اصلًا « خود » ى وجود ندارد ، و از طرف ديگر مىآيند فلسفهء « از خود بيگانگى » براى مردم درست مىكنند ، و اين خيلى عجيب است !
منشأ پيدايش دين از نظر فويرباخ
جناب فويرباخ كه يك فيلسوف مادّى است حرف عجيبى زده است . خواسته دين و مذهب را تحليل روانشناسانه و جامعهشناسانه كرده باشد بر همان اساسى كه گفتيم از اوّل فرض بر اين است كه مذهب مبناى منطقى ندارد . مىگويد انسان داراى دوگانگى وجود است . ( خود همين حرف را از مذهب گرفته ) . انسان ، وجودى عالى دارد و وجودى دانى . همين چيزى كه ما مىگوييم جنبهء علوى و جنبهء سفلى . جنبهء سفلى انسان جنبهء حيوانيّت انسان است كه مانند حيوان جز خور و خواب و خشم و شهوت چيزى سرش نمىشود ، و جنبهء علوى انسان همان انسانيّت انسان است - كه فويرباخ اين را ديگر جزء وجود انسان دانسته و ناچار براى آن اصالت قائل شده است - و آن همانى است كه داراى يك سلسله فضائل است ؛ شرافت ، كرامت ، رحمت ، خوبى ، نيكى ، همهء اين حرفها در آنجاست . بعد مىگويد انسان ( ناچار بايد بگويد همهء انسانها اين جور هستند ) تن مىدهد به دنائتها يعنى تابع جنبهء سفلى وجودش مىشود ؛