كرده ، اصلًا خودش را يك جا باخته . « نسيان خود » يعنى خود را فراموش كردن ، اين هم از نظر فلسفى خيلى تصوّرش مشكل است زيرا علم انسان به خودش علم حضورى است و علم حضورى قابل فراموشى نيست ، علم حصولى قابل فراموشى است ؛ يعنى انسان اصلًا جوهر ذاتش علم است و خودش همان علم خود به خود است .
سخن مولوى
خود را باختن ، خود را فراموش كردن ؛ اين براى من همان وقت مبدأ يك فكر شد .
البتّه بعدها ديدم كه حكما و بالاخص عرفاى اسلامى اين مطلب را سالها قبل از ما درك كرده و خيلى هم روى آن تكيه كردهاند راجع به اين كه من واقعى انسان چيست و كيست ، و بلكه اساس عرفان بر پيدا كردن خود واقعى و من واقعى است ، يعنى دريدن پردههاى خود خيالى و من خيالى و رسيدن به من واقعى ؛ يعنى « خود را گم كردن » ، « خود را اشتباه كردن » ، « خود را باختن » ، « خود را از دست دادن » معنايى بوده كه آن را خيلى خوب از قرآن الهام گرفتهاند و بعد خوب هم شرح و تفسير كردهاند كه يكى از آن تفسيرها و تمثيلهاى بسيار عالى كه انصافاً شاهكار است تمثيلى است كه مولوى بيان كرده است - مىدانيد كه او مطلب را به صورت تمثيل ذكر مىكند - در اين زمينه كه انسان خود عالى خودش را با خود دانىاش اشتباه مىكند ، يا بگوييد جنبهء روحى و معنوى خودش را كه خود واقعى است با جنبهء نفس و تن اشتباه مىكند ، يعنى خودش را اين خيال مىكند .
مثل اين جور مىآورد : فرض كنيد شخصى زمينى دارد . شروع مىكند آن زمين را ساختن ، مصالح مىبرد : آجر مىبرد ، گچ و سيمان و خاك مىبرد ، چوب و آهن مىبرد و يك خانهء بسيار مجلّل در آن زمين مىسازد . فردا مىخواهد برود به خانهء خودش . وقتى مىخواهد اسبابكشى كند ، مىرود آنجا ؛ يك وقت متوجّه مىشود كه خانه را روى زمين همسايه ساخته ، اشتباه كرده ، آن زمينى كه مال او بوده آن است ، اين زمين مال ديگرى است و او هر چه ساخته در زمين بيگانه ساخته است . طبق قانون هم حق ندارد از همسايه چيزى بگيرد ، چون همسايه مىگويد من كه نگفتم بساز ، خودت آمدى ساختى ، بيا همه را بردار ببر ؛ و اگر بخواهد خانه را خراب كند بايد پول ديگرى خرج كند ؛ مجبور است رها كند و برود . مولوى در بيان كردن اين لطائف