افراد انسانها ، حالت يك موجود زنده را به خود مىگيرند ، يعنى يك مجموعهء تقسيمشدهاى هستند كه مجموعشان براى يك هدف واحد كار مىكنند ؛ در همين جهت ، جامعهء بشرى دوره به دوره كماليافتهتر شده است ، يعنى آنچه داشته ، در دورهء بعد دارد با اضافه ، و آنچه در دورهء بعد دارد در دورهء ديگر همان را دارد با اضافه ، يعنى در دورههاى بعد همانها را در سطح بالاتر دارد .
اين است كه « تكامل » ، مطلق تغيير نيست ؛ تكامل ، معيار مىخواهد ( 1 ) . يعنى آنچه را كه [ شىء ] در مرحلهء قبل داشته است - كه آن را هم ما نوعى كمال تلقّى مىكنيم - در مرحلهء بعد به نحو بيشتر و كاملتر و افزونتر داشته باشد . به عبارت ديگر در تكامل ، يك مدار خاص و يك مسير خاص با اين شرايط بايد وجود داشته باشد .
3 . تكامل در انسانيّت
حال اگر ما اصول ارزشهاى انسانى را فطرى و ثابت بدانيم آن وقت است كه « تكامل » معنى پيدا مىكند . مثلًا گفتيم مسألهء حقيقتجويى يكى از ارزشهاى انسان است . اگر در همين مسألهء حقيقتجويى و حقيقتپويى و حقيقتخواهى ، بشر اوّليّه هم حقيقتجو و حقيقتخواه بوده و در دورهء بعد ، در حقيقتخواهى پيشرفت كرده يعنى حقيقتخواهتر و حقيقتجوتر شده و بيشتر از گذشته وابسته به حقيقت شده است ، پس تكامل پيدا كرده است . همينطور است زيبايىدوستى . اگر جمال و زيبايى - و به عبارت ديگر زيبايىدوستى - خودش يك معيار است و مفهوم معيّنى دارد ، تكامل در اين زمينه مىتواند معنى داشته باشد : بشر اوّليّه زيبايىدوست بود ، بشر امروز هم زيبايىدوست است . آنچه را كه بشر اوّليّه دوست مىداشت بشر امروز همان را در سطح بالاتر دوست دارد ، و همينطور است هنر كه زيبايىآفرينى است ، يعنى در آن مقولهاى كه بشر اوّليّه زيبايى را مىآفريد بشر امروز در همان مقوله پيشرفت كرده .
چون همان هست ، پيشرفت معنى دارد . همينطور خير و فضيلت اخلاقى و نيز عشق و پرستش .
هامش
( 1 ) . به تعبير فلاسفه هر حركتى مسافت مىخواهد ( مسافت معنى اعمّى دارد ) . اگر حركت مسافتش مختلف شد ديگر يك حركت نيست ؛ و در حركت تكاملى حتما بايد مسافت ، مسافت واحدى باشد .