بزرگتر است . اين شرايط محيط است كه اقتضا كرده اين طور بگوييم ، اگر محيط عوض شود ممكن است عكسش را فكر كنيم و بگوييم جزء از كلّش بزرگتر است ( من فعلًا فقط مىخواهم بگويم نتيجه چه مىشود ) . اگر ما اصول فطرى تفكّرات را منكر باشيم براى هيچ دريافتى و هيچ علمى ، ارزشى باقى نمىماند . تمام رياضيّات بر اساس يك سلسله اصول متعارفه است . طبق نظر اينها خود اين اصول متعارفه ، اعتبارى ندارد و مثلًا مربوط به ساختمان مخصوص مغز ماست . بنابراين اگر مغز ما را جور ديگرى بسازند ما هم جور ديگرى مىگوييم . [ اين اصول ] مربوط به اين است كه ما در زمين زندگى مىكنيم ، اگر در مرّيخ زندگى كنيم جور ديگرى فكر مىكنيم . قهراً طبق اين نظر هيچ فلسفهاى اعتبار ندارد . پس ما اين نتيجه را عجالتاً مىگيريم ، حال نمىخواهم اين نتيجه را اثبات كنم .
آن كسانى كه منكر اصول اوّليّهء فكر هستند قدر مسلّم نمىتوانند يك « جهانبينى » داشته باشند ؛ يك فلسفهاى داشته باشند كه به طور جزم حكم كنند كه ما جهان را شناختيم و مطلب همين است .
از قضا اين جور هم هست ، يعنى خودشان متوجّه نشدند . داستان اينها داستان آن آدمى است كه بالاى شاخهء درختى نشسته بود و زير پاى خودش را ارّه مىكرد و خودش متوجّه نبود كه اين كار سبب مىشود خودش سقوط كند .
فلسفههاى ماترياليستى چارهاى ندارند جز اينكه حسّى محض باشند و اگر حسّى محض باشند چارهاى ندارند جز اينكه تمام انديشهها را محصول عوامل خاصّ بيرونى بدانند ؛ و بنابراين براى تفكّر ، اصول مسلّم و قطعى و اوّليّهء لا يتخلّف قائل نيستند ؛ يعنى همهء حرفها و همهء شاخهها كه ما مىگوييم ، بر اين پايههاى بىاعتبار گذاشته شده است ؛ پس خود اين فلسفه هم كه بر اين پايهها گذاشته شده اعتبار ندارد و هيچ فلسفهاى ( به قول آنها ) اعتبار ندارد و نتيجهء اين حرفها فلسفهء شكّ است ، نفى علم و نفى فلسفه است نه گرايش به يك ايسم خاص ؛ شايد هر چه كه مىدانم همه ساختهها و پرداختههاى شرايط خاصّ محيط باشد .
پس تا اينجا بحث ما راجع به فطريّات در ناحيهء دريافتها بود . آنچه كه تاكنون نتيجهگيرى كردهايم اين است كه بعد از آنكه نظريّات را گفتيم و يك نظريّه را انتخاب كرديم كه « اصول تفكّر ، فطرى است » و توضيح داديم كه اين « فطرى » كه ما مىگوييم غير از فطرىاى است كه كانت يا افلاطون گفتهاند ( يعنى مادرزادى ) ، و فطرى به
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 482
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٨٢