كه مىزنند : اگر كسى بگويد همهء اشياء دارند به يك نسبت بزرگ مىشوند ، چنانچه ديگرى در جواب او بگويد اگر من دارم بزرگ مىشوم پس چطور قبلًا صد و هفتاد سانتيمتر بودم و حال كه اندازه مىگيرم مثلًا صد و هشتاد سانتيمتر نيستم ؟ او مىگويد متر هم به نسبت تو بزرگ شده است . اين سخن را [ كه همهء اشياء به يك نسبت دارند بزرگ مىشوند ] با دليل نمىتوان رد كرد .
همچنين اگر كسى عكس قضيّه را گفت ، ادّعا كرد كه همهء اشياء به نسبت واحد دارند كوچك مىشوند ، اين را نيز نه مىشود نفى كرد و نه اثبات ، و براى انسان به صورت يك مجهول باقى مىماند .
امّا اين سخن كه « اين جسم در آن واحد دو مكان را اشغال كرده است » نمىشود براى [ ردّ ] آن دليل آورد ، نه اينكه به صورت يك مجهول باقى مانده است . قطعاً چنين چيزى دروغ است ، يعنى محال است .
آنهايى كه قائل به اصول تفكّر فطرى هستند ناچار اين اصول اصلى تفكّرات را لا يتغيّر و غير قابل خطا و اشتباه مىدانند ، مىگويند اينجا كه هستيم اين اصل درست است و اگر ما را از اينجا به يك شرايط و محيط ديگر ( مثلًا به يك كرهء ديگر ) ببرند ، آنجا هم مطلب همين طور است .
مطالب ديگرى وجود دارد كه اگر چه بديهى نيست و نزديك به بديهى است ، امّا از همين قبيل است ، مثل « 4 2 * 2 » . در دنيا « 4 2 * 2 » است و در آخرت هم « 4 2 * 2 » است . در اين عصر « 4 2 * 2 » است و در وقتى هم كه كرهء زمين ملتهب بوده « 4 2 * 2 » بوده است . اگر ميلياردها سال ديگر هم از عمر عالم بگذرد باز « 4 2 * 2 » است .
اگر ما به چنين اصول فطرى براى تفكّر قائل شويم مىتوانيم براى فروع ، ارزش قائل باشيم ، چون فروع بر همين اصول بنا شده است .
حال ممكن است كسى بگويد خود اين اصول هم اكتسابى است به اين معنا كه يك عاملى سبب شده كه [ ما اين اصول را بديهى تلقّى كنيم ] و وضع آن عامل اقتضا مىكند كه ما اين طور فكر كنيم . ما مثل آينهاى هستيم كه در مقابل صورتهايى قرار گرفتهايم ، چون فعلًا در مقابل آن صورتها هستيم و هميشه هم در مقابل آن صورتها بودهايم و اكنون آنها را مىبينيم [ اين طور فكر مىكنيم . ] اگر آنها را از مقابل ما بردارند و چيز ديگرى بگذارند عكس مطلب را مىبينيم . الآن مىگوييم كل از جزء
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 481
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٨١