مثلا در باب اصول فكر از جمله مىگفتند « تناقض - يعنى جمع ميان دو نقيض - محال است » ، يعنى يك شىء محال است در آن واحد ، در واقع و نفس الامر ، هم باشد و هم نباشد ، بدين معنى كه يك فكر و نظريّه ، محال است كه در آن واحد ، هم مطابق با واقع باشد و هم مطابق با واقع نباشد ( 1 ) . يا مىگفتند « دو شىء متساوى با شىء سوم خودشان با يكديگر متساوى هستند » ، « كل از جزء بزرگتر است » ، « ترجّح بلا مرجّح محال است » و غيره . « ترجّح بلا مرجّح محال است » يعنى اينكه اگر دو امكان مخالف يكديگر در برابر يك شىء وجود داشته باشند و نسبت اين شىء با هر دو امكان متساوى باشد ، چربيدن اين شىء به يك طرف نيازمند به يك عامل خارجى است ، اگر عامل خارجى دخالت نكند ترجيح پيدا كردن يك طرف بر طرف ديگر محال است .
در مقام مثال اين طور مىگوييم : فرض كنيم دو كفّهء يك ترازوى بسيار دقيق و حسّاس به حال تعادل ايستادهاند ( 2 ) . اگر هيچ عاملى دخالت نكند - حال آن عامل مىخواهد حركت هوا باشد و يا وزنهاى باشد كه در يكى از كفّهها مىگذارند و يا ضربهاى باشد كه به يكى از كفّهها وارد مىشود و يا نيروى مغناطيس باشد و يا ارادهء يك انسان قوىّ الاراده كه با ارادهء خودش مىتواند در طبيعت اثر بگذارد و غيره ( 3 ) - و در عين حال اين كفّه بخواهد پايين يا بالا برود ، عقل مىگويد كه اين امر محال است .
از اين نوع مثالها بازهم وجود دارد . مثلًا ممكن نيست يك شىء مكانى در آن واحد دو مكان را اشغال كند ، و قهراً نقطهء مقابلش هم هست ، يعنى دو شىء مكانى در آن واحد نمىتوانند يك مكان را اشغال كنند .
اينها چيزهايى است كه نمىشود براى آنها دليل آورد ولى نه به اين معنا كه اينها مجهولاتى است كه نمىدانيم آيا چنين چيزى هست يا نه .
براى يك چيزهايى نمىشود دليل آورد و ما هم نمىدانيم آن طور هست يا نه . مثلًا راجع به ابعاد عالم كه آيا متناهى است يا نامتناهى ، ممكن است كسى بگويد من نمىدانم متناهى است يا نامتناهى ، چون نمىتوان براى آن دليل آورد . يا مثال معروفى
هامش
( 1 ) . البتّه راجع به اين مسأله حرفهايى در فلسفهء هگل و بعد در ماركسيسم آمده است كه اين حرفها به كلّى از موضوع بحث خارج است كه اگر بخواهيم وارد اينها هم بشويم بحثها بسيار طولانى مىشود .
( 2 ) . حال نگوييد كه در طبيعت نمىشود ترازو آن قدر حسّاس باشد و بالاخره ساخت بشر است . فرض كنيد مثلًا به اندازهء يك ميليونيم گرم حسّاسيّت دارد . ما از مرز حساسيّت به اين طرف حساب مىكنيم .
( 3 ) . مثلًا از يكى چيزى كم مىشود ، يكى كهنه مىشود و چيزى از آن مىريزد . اينها همه جزء عاملهاست ، اشتباه نشود .