تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 477

مساهمون:

ص٤٧٧
مىگويند در ابتدا كه انسان متولّد مىشود ، حتّى همان اصول تفكّر را هم ندارد ، ولى اصول اوّليّهء تفكّر كه بعد پيدا مىشود ، از راه تجربه پيدا نمىشود ، از راه استدلال هم پيدا نمىشود ، از راه معلّم هم پيدا نمىشود ، بلكه همين قدر كه انسان دو طرف قضايا ( موضوع و محمول ) را تصوّر كند ، ساختمان ذهن اين طور است كه بلافاصله به طور جزم حكم به رابطهء ميان موضوع و محمول مىكند . مثلًا اگر بگوييم « كل از جزء بزرگتر است » افلاطون مىگويد اين را مانند همهء مسائل ديگر از ازل روحها مىدانسته‌اند ؛ كانت مىگويد در اينكه مىگوييم « كل از جزء بزرگتر است » يك سلسله عناصر ذهنى فطرى هست كه در ساختمان آن دخالت دارد ؛ يك مقدارش از بيرون گرفته شده و يك مقدارش از خود ذهن است ؛ حكماى اسلامى مىگويند نوزاد وقتى كه به دنيا مىآيد هيچ چيز نمىداند ، حتّى قضيّهء مذكور را هم نمىداند چون تصوّرى از « كل » ندارد ، تصوّرى هم از « جزء » ندارد ؛ ولى همين قدر كه تصوّرى از كل و تصوّرى از جزء پيدا كرد و اين دو را برابر هم گذاشت ديگر بدون نياز به دليل و معلّم و تجربه حكم مىكند كه « كل از جزء بزرگتر است » . پس ديديم كه در بخش دريافتها اختلاف نظرهايى تا اين حدود وجود دارد كه آيا ما دريافتى كه فطرى باشد - يا به معناى افلاطونى و يا به معناى حكماى اسلامى - داريم يا نداريم ؟ در اين حدود محلّ بحث و سخن است .

نظر قرآن

امّا ببينيم نظر قرآن چيست . ما از يك طرف ديديم كه قرآن مىفرمايد :
« وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ »
وقتى نوزاد به دنيا مىآيد لوح ضميرش از همه چيز صاف و پاك است ؛ ولى در عين حال قرآن بعضى از مسائل را به شكلى طرح مىكند كه فهميده مىشود كه [ آن مسائل ] بىنياز از استدلال است . مثلًا خود مسألهء توحيد در قرآن چگونه مطرح شده و اين آيات چگونه با يكديگر جور در مىآيد ؟ مسألهء توحيد در قرآن - كه بعد آياتش را مىخوانيم - امرى است فطرى . پس اين
« لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً »
و اين مطلب كه شما خدا را به نوعى در باطن و در ضمير مىشناسيد چگونه با هم جمع مىشوند ؟ نه ، اينها با يكديگر قابل جمع‌اند .