كنند و غير از فرمان فرمانده دربارهء چيز ديگرى فكر نكنند . حال اگر انسانى بخواهد اصالت اراده و اصالت عقل داشته باشد يعنى از نظر عقل و فكر استقلال داشته باشد و فكر كند اين كار را چرا من مىخواهم انجام دهم ، و يا يك سلسله عواطف انسانى داشته باشد ، ديگر به درد اين كار نمىخورد و به قول اينها به درد جامعه نمىخورد . از نظر اينها افرادى به درد جامعه مىخورند كه نه فكر داشته باشند و نه عاطفه . اگر به او يك بمب دادند و گفتند برو بالاى اين شهر بينداز ، فكر نكند كه آخر اين مردم چه گناهى دارند و چرا ، و فكر نكند كه آخر در آنجا مرد است ، زن هست ، پير و جوان و بچه هست ، بىگناه و با گناه هست ، نه فكر كند و نه يك ذرّه عاطفه داشته باشد . همانطور كه تخم آن گوسفند را مىكشند براى اينكه بهتر بچرد و چاقتر شود ، رگهاى عاطفى و احساساتى و عاطفههاى انسانى را از وجود او بيرون مىكشند و حالتى نظير حالت استسباع به او مىدهند كه اصلًا استقلال و حرّيّت فكر از او گرفته شود . آن وقت است كه انسانى مىشود كه كاملًا به درد آنها مىخورد .
ولى اين بر اساس « تربيت » به معنى واقعى نيست . « تربيت » يعنى پرورش دادن استعدادهاى واقعى انسان . اگر او داراى استعداد عقلانى و فكرى است و « چون و چرا » در مسائل دارد بايد آن را پرورش داد نه اينكه اين استعدادها را در او [ نابود كرد ] . اگر در او عاطفهء انسانى ( مثل رحم ) وجود دارد بايد آن را پرورش داد . البته اينها حدّ افراط و تفريط دارد .
غرضم اين جهت است كه مسألهء فطرت با مسألهء تربيت خويشاوندى خاصّى دارد كه جداگانه روى آن بحث مىكنيم .
يكى از مسائل مهمّ در فلسفههاى انسانى امروز و در جامعهشناسىها مسألهء « تكامل تاريخ » است . اگر ما براى انسان به فطرت قائل باشيم « تكامل تاريخ » را به شكلى بايد توجيه كنيم و اگر به فطرت قائل نباشيم - همانطور كه بسيارى از مكتبهاى امروزى به كلّى فطرت را از انسان نفى مىكنند - « تكامل تاريخ » را به شكل ديگرى بايد توجيه كنيم . اينها بحثهايى است كه به طور اجمال اشاره كردم .
لغت « فطرت »
حال از مسألهء اوّل شروع مىكنيم . لغت فطرت كه در قرآن آمده است :
« فِطْرَتَ اللَّهِ