گفته است .
فرويد گفت : دين نه ناشى از ترس است ، نه از جهل است ، نه عكس العمل در مقابل بىنظمىهاست و نه عاملى است در راه كسب امتيازات طبقاتى . او همان طورى كه همهء حوادث اجتماع را با غريزهء جنسى تحليل و توجيه مىكرد ، خواست دين را هم از اين راه توجيه كند و نتيجتاً گفت : بشر در اجتماع از نظر جنسى محروميّتهايى پيدا مىكند كه موجب مىشود غريزه عقب رانده شده و به شعور ناخودآگاه برود . وقتى كه آنجا رفت قيود اجتماعى جلويش را مىگيرد كه بيرون نيايد ، امّا در آن صورت اين محروميّتها از راهها و به شكلهاى ديگرى بروز مىكند كه يكى از آنها دين است . دين ريشهاش تمايل جنسى است و نه چيز ديگر . او همچنين مىگفت كه ريشهء اخلاق هم تمايلات جنسى است ، علم هم ريشهاش جنسى است .
اگر از او مىپرسيديم آيا به عقيدهء شما دين چه موقعى از ميان مردم خواهد رفت ؟
مىگفت : آزادى جنسى مطلق بدهيد به طورى كه هيچ محروميّت جنسى وجود نداشته باشد ، در آن صورت دين هم وجود نخواهد داشت . امّا طولى نكشيد كه فرويد خودش هم از حرف خودش پشيمان شد . شاگردهايش نيز از او نپذيرفتند . در همينجاست كه نظريّهء فطرى بودن دين و اينكه دين جزو نهاد بشر است پيدا مىشود .
نظريّهء فطرى بودن دين
در مورد فطرى بودن دين ، دانشمندان زيادى نظر دادهاند . يكى از آنها روانشناس بسيار معروف جهانى و شاگرد فرويد ، يونگ است . او مىگفت اينكه آقاى فرويد مىگويد دين از نهاد ناخودآگاه بشر تراوش مىكند درست است ، ولى اينكه او خيال مىكند عناصر روان ناخودآگاه بشر منحصر به تمايلات جنسىاى كه به شعور باطن گريختهاند مىباشد بىاساس است . انسان يك روان ناخودآگاه فطرى و طبيعى دارد . روان ناخودآگاه بشر بر خلاف ادّعاى فرويد صرفاً انبارى كه از شعور ظاهر در آن چيزهايى ريخته شده و پر شده باشد نيست . به عبارت ديگر شعور باطن هرگز به صورت يك ظرف خالى كه فقط از شعور ظاهر چيزى بگريزد و آنجا رفته و آن را پر كند نيست . او مىگفت : فرويد به قضيّهء « روان ناخودآگاه » خوب پى برده بود ، امّا بعداً به اشتباه خيال كرد كه روان ناخودآگاه فقط از عناصر مطرود از شعور ظاهر