و كاملتر از حيات . مردهء مطلق وجود ندارد ، مردهء مطلق ، معدوم مطلق است .
در عين حال ، با اينكه حقيقت حيات بر بشر مجهول است و يا غير قابل درك است ، آثار حيات و زندگى از همه چيز نمايانتر و آشكارتر است . با اينكه خود حيات و زندگى را احساس نمىكنيم - يعنى خود حيات را نمىبينيم ، لمس نمىكنيم ، نمىچشيم - ولى آثارش را مىبينيم و لمس مىكنيم . آثار حيات ظاهر است و خود حيات باطن . ما از اين ظاهر به وجود آن باطن پى مىبريم ؛ از اين قشر و از اين پوست به آن لبّ و مغز مىرسيم .
حقايق نامحسوس
افرادى در دنيا پيدا شدهاند كه گفتهاند ما جز به چيزهايى كه مستقيماً وجود آنها را احساس مىكنيم و به وسيلهء يكى از حواسّ خود آنها را مىيابيم ايمان نداريم ؛ تنها چيزى قابل اعتقاد و ايمان است كه مستقيماً بشود آن را احساس كرد ، هر چه محسوس نيست موجود نيست ، لذا مىگوييم طبيعت موجود است زيرا مستقيماً قابل لمس و احساس است و ماوراى طبيعت موجود نيست به دليل آنكه قابل لمس و احساس نيست .
گذشته از اينكه اين منطق در حدّ خود ناقص است ، زيرا چرا و به چه دليل هر چيزى كه من احساس نمىكنم ، وجود ندارد ؟ ، يك نقص بزرگترى در اين طرز بيان هست و آن اينكه حساب نكردهاند كه در خود طبيعت حقايق مسلّم و قطعى و غير قابل انكارى هست كه ما با وجود آنكه با يكى از حواسّ خود آنها را درك نكردهايم از راه آثار وجودى آنها ، آنها را شناختهايم . حيات و زندگى ، يكى از آنهاست . لازم نيست كه هر چه نامحسوس است متعلّق به ما وراء طبيعت باشد . ما وراء طبيعت نامحسوس است ، امّا هر نامحسوسى جزء ما وراء طبيعت نيست .
دانشمندانى كه دقيقاً در اين موضوعات حساب كرده و دقّت كامل نمودهاند به ثبوت رسانيدهاند كه خيلى از حقايق مسلّم در همين جهان طبيعت كه در دامن او هستيم و در دامن او پرورش مىيابيم هست و قطعاً وجود دارد و حال آنكه مستقيماً قابل احساس و لمس نيست . مگر ما خود جسم و مادّه را مستقيماً احساس مىكنيم ؟ ! آنچه مستقيماً حواسّ ما درك مىكند ، يا از نوع رنگ و شكل است يا از نوع اندازه و