تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
مقدار ، يا از نوع حرارت و برودت و يا از نوع نرمى و زبرى . هيچ‌كدام از اينها عين مادّهء خارجى نيست ؛ همهء اينها عوارض و آثار مادّه است . حيات و زندگى طبيعى كه براى زمين و فرزندان زمين پيدا مىشود يك حقيقت مسلّم و در عين حال نامحسوسى است كه ما چون غرق در آثار و تجلّياتش هستيم مىپنداريم كه مستقيماً حواسّ ما با خود او سر و كار دارد . ما در يك گل چه مىبينيم ؟ رشد و نموّ مىبينيم ، خرّمى و شادابى و طراوت مىبينيم ، رنگ‌آميزى و عطر مىبينيم ؛ و از راه وجود اينها حكم مىكنيم كه زندگى در او پيدا شده . اين حكم و قضاوت ما دربارهء باطن اين گل كه همان حقيقت زندگى است به وسيلهء حواسّ ظاهره نيست ؛ به وسيلهء قوّهء ديگرى است در ما كه او هم باطن ما شمرده مىشود . ما با ظاهر و پوستهء وجود خود - يعنى با حواسّ بدنى و آلات بدنى خود - ظاهر و پوستهء عالم را درك مىكنيم ، و با باطن و هستهء وجود خود - يعنى با نيروى عقل و ضمير خود - كم و بيش با باطن و هستهء عالم ارتباط پيدا مىكنيم ، يعنى حقايق غير محسوس را درك مىكنيم .

« لبّ » در قرآن

در قرآن مجيد تعبير بسيار لطيفى است : گاهى كه مىخواهد از حقايق زير پردهء ظواهر بحثى بكند مىگويد : « اولو الالباب » اين حقيقت را در مىيابند ؛ يعنى صاحبان لب . « لب » يعنى مغز خالص و جدا شده از پوست . المنجد مىگويد : « اللّبّ خالص كلّ شىء ، العقل الخالص من الشّوائب » . راغب اصفهانى نيز در مفردات غريب القرآن مىگويد : « اللّبّ العقل الخالص من الشّوائب » يعنى « لب » به عقلى مىگويند كه از آنچه با او مخلوط شده است جدا شده باشد . نمىگويد عقل خالى از شوائب ، مىگويد عقل خالص - يعنى جدا شده - از شوائب . چون واقعاً در ابتدا كه هنوز فكر انسان خام است نوعى آميختگى ميان محسوسات و تخيّلات و معقولات هست . بعدها اينها از يكديگر جدا مىشوند و حساب هر يك جدا مىگردد . عقل انسان هرگاه به اين درجه رسد كه از مقهوريّت وهم و خيال و حس بيرون آيد و خلاص گردد ، « لب » ناميده مىشود ؛ زيرا نسبت عقل انسان كه باطن است ، با قواى ظاهرى حسّى ، نسبت مغز است به پوست ؛ و مغز در يك بادام و يك گردو و امثال اينها ابتدا به يكديگر آميخته است و از هم جدايى ندارند ، تدريجاً كه اين ميوه كامل و رسيده مىشود ، پوستها از مغزها جدا مىشوند و هر