در طبيعت ، « پديدهها » متغيّرند نه قانونها . اسلام قانون است نه پديده . اسلام آن وقت محكوم به مرگ است كه با قوانين طبيعت ناهماهنگ باشد ، امّا اگر چنان كه خود مدّعى است از فطرت و سرشت انسان و اجتماع سرچشمه گرفته باشد و با طبيعت و قوانين آن هماهنگى داشته باشد ، چرا بميرد ؟ !
ولى گاهى از جنبهء اجتماعى ايراد مىكنند ، مىگويند : مقرّرات اجتماعى يك سلسله مقرّرات قراردادى است كه بر اساس نيازمنديهاى اجتماعى وضع مىشود .
نيازمنديها كه مبنا و اساس مقرّرات و قوانين اجتماعى مىباشند به موازات توسعه و تكامل عوامل تمدّن در تغييرند ، نيازمنديهاى هر عصر با نيازمنديهاى عصر ديگر متفاوت است ، نيازمنديهاى بشر در عصر موشك و هواپيما و برق و تلويزيون با نيازمنديهاى عصر اسب و الاغ و شتر به كلّى فرق كرده است ؛ چگونه ممكن است مقرّرات زندگى او در اين عصر همان مقرّرات عصر اسب و الاغ و شتر باشد ؟ به عبارت ديگر ، توسعه و پيشرفت عوامل تمدّن ، لزوماً و جبراً مقتضيات جديدى مىآورد ؛ نه ممكن است جلو « جبر تاريخ » را گرفت و زمان را به يك حال نگه داشت و نه ممكن است با مقتضيات زمان هماهنگى نكرد . پابند بودن به مقرّرات ثابت و يكنواخت ، مانع انعطاف و انطباق با مقتضيات زمان و هماهنگى با قافلهء تمدّن است .
بدون شك مهمترين مسألهاى كه اديان و بالاخص اسلام در اين عصر با آن مواجه است همين مسأله است . نسل جديد جز درباره تحوّل و دگرگونى و نوطلبى و درك مقتضيات زمان نمىانديشد . در مواجهه با اين نسل ، اوّلين سخنى كه به گوش مىرسد همين است . از نظر افراطيهاى اين نسل ، مذهب و نوخواهى دو پديدهء متضادّند : خاصيّت نوخواهى ، تحرّك و پشت كردن به گذشته است و خاصيّت مذهب ، جمود و سكون و توجّه به گذشته و پاسدارى وضع موجود .
اسلام بيش از هر مذهب ديگر بايد با اين گروه پنجه نرم كند ، زيرا اسلام از طرفى دعوى جاودانگى دارد - كه بر گوش اين گروه سخت سنگين است - و از طرف ديگر در همهء شئون زندگى مداخله كرده است از رابطهء فرد با خدا گرفته تا روابط اجتماعى افراد ، روابط خانوادگى ، روابط فرد و اجتماع ، روابط انسان و جهان . اگر اسلام مانند برخى اديان ديگر به يك سلسله تشريفات عبادى و دستور العملهاى خشك اخلاقى قناعت كرده بود چندان مشكلى نبود ، امّا با اينهمه مقرّرات و قوانين مدنى ، جزائى ، قضائى ، سياسى ، اجتماعى و خانوادگى چه مىتوان كرد ؟
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 178
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٧٨