است كه ما مجهولات خود را بايد به آنجا ارجاع كنيم .
خدايى كه در رديف علل مادّه و طبيعت قرار بگيرد خداى واقعى نيست . خدايى كه قرآن معرّفى مىكند اين طور نيست . طبق تعليمات قرآن اين طرز فكر در باب توحيد ، شرك است و كفر و الحاد . خدايى كه قرآن معرّفى مىكند با همه چيز هست و در همه جا حاضر است ؛ هيچ جا از او خالى نيست و نسبتش با همهء موجودات و علل و اسباب على السّواء است ؛ تمام سلسلهء منظّم علل و اسباب قائم به ذات اوست .
آن روش ، روش معمولى افرادى است كم عمق كه خداوند را در ميان مجهولات و مسائلى كه علل ظاهرى آنها را نمىدانند جستجو مىكنند ؛ ولى قرآن از طريق حيات و ممات و نظام متقن و موجودى كه هست ، از راه اينكه در اين نظام موجود و متقن افق حيات بالاتر از افق مادّه است ، نورى است كه بر پيكر بىروح مادّه مىتابد ، كمالى است كه بر او افاضه مىشود ، حقيقتى است كه مادّه صرفاً جنبهء قبول و پذيرش نسبت به او دارد نه جنبهء فاعليّت و دهش ، از اين راه دست ما را مىگيرد و ما را به افق ملكوت و باطن جهان نزديك مىكند .
مطابق اين بيان و اين طرز فكر ، حيات و زندگى در هر جا كه پيدا شود ، در هر مادّهاى كه پيدا شود ، طبق هر شرايط و قانونى كه پيدا شود ، خواه ابتداءً به طور خلق السّاعه پيدا شود و خواه از طريق تدريج و تكامل ، خواه زندهاى از زندهء ديگر مشتق شده باشد و يا شرايط حيات به طور ديگر فراهم شده باشد ، خواه فراهم كنندهء شرايط حيات و زندگى ، بشر باشد - اگر روزى بشر قادر شد كه شرايط حيات را به طور تكميل فراهم كند - و يا فراهم كنندهء شرايط مادّهء حياتى ، بشر نباشد ، پيشآمدهاى خاص باشد ، در همهء اين صور و احوال ، حيات و زندگى فيض خدا و نور خداست ؛ نورى است كه بعد از فراهم شدن شرايط و استعداد ، بر مادّه افاضه مىشود .
مسألهء آغاز حيات
چون بعضى از مردم هميشه مىخواهند خدا را در ميان مجهولات خود جستجو كنند نه در ميان معلومات خود - و خطرى بزرگتر از اين براى توحيد وجود ندارد - عدّهاى بىخبر و بىتحقيق ، در رابطهء حيات و خداشناسى دنبال مسألهء آغاز حيات و ابتداى حيات مىروند كه چگونه شد كه از اوّل حيات در روى زمين پيدا شد ؛ چون از