را همواره به جلو مىراند . در حيوانات ديگر نه استعداد حفظ تجارب و نه استعداد نقل و انتقال مكتسبات ( 1 ) و نه استعداد خلق و ابتكار كه خاصيّت قوّهء عاقله است و نه ميل شديد به نوآورى ، هيچ كدام وجود ندارد . اين است كه حيوان در جا مىزند و انسان پيش مىرود . اكنون به نقد اين نظريّات بپردازيم .
نقش شخصيّت در تاريخ
بعضى ادّعا كردهاند كه : « تاريخ جنگ ميان نبوغ و حدّ عادى است » يعنى همواره افراد عادى و متوسّط ، طرفدار وضعى هستند كه به آن خو گرفتهاند و نابغه ، خواهان تغيير و تبديل وضع موجود به وضع عالىتر است . كارلايل مدّعى است كه تاريخ با نوابغ و قهرمانان آغاز مىشود . اين نظريّه در حقيقت مبتنى بر دو فرض است :
اوّل اينكه جامعه فاقد طبيعت و شخصيّت است . تركيب جامعه از افراد تركيب حقيقى نيست . افراد همه مستقلّ از يكديگرند . از تأثير و تأثّر افراد از يكديگر يك روح جمعى و يك مركّب واقعى كه از خود شخصيّت و طبيعت و قوانين ويژه داشته باشد به وجود نمىآيد . پس افرادند و روانشناسيهاى فردى و بس . رابطهء افراد بشر در يك جامعه از نظر استقلال از يكديگر نظير رابطهء درختان يك جنگل است . حوادث اجتماعى چيزى جز مجموع حوادث جزئى و فردى نيست ، از اين رو بر جامعه بيشتر « اتّفاقات » و « تصادفات » كه نتيجهء برخورد علل جزئى است حاكم است نه علل كلّى و عمومى .
فرض دوّم اين است كه افراد بشر بسيار مختلف و متفاوت آفريده شدهاند . با اينكه افراد بشر عموما موجودات فرهنگى و به اصطلاح فلاسفه حيوان ناطقاند ، در عين حال ، اكثريّت قريب به اتّفاق انسانها فاقد ابتكار و خلّاقيّت و آفرينندگى مىباشند ، اكثريّت مصرف كنندهء فرهنگ و تمدّناند نه توليد كنندهء آنها ، فرقشان با حيوانات اين است كه حيوانات حتّى مصرفكننده هم نمىتوانند باشند . روح اين
هامش
( 1 ) . در برخى حيوانات ، در سطح حوادث روز مرّه نه تجارت علمى ، نقل و انتقال مكتسبات وجود دارد ، مانند آنچه در مورد مورچه گفته مىشود كه در قرآن كريم هم به آن اشاره شده است :قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ( نمل / 18 ) .