حقيقت اوّلين مظروف او - هر شكل و هر رنگ و هر كيفيّت و هر راه و هر مقصد و هر شخصيّت كه به او بدهد ، شكل واقعى و رنگ واقعى و شخصيّت واقعى و راه و مقصد واقعى همان است ، زيرا « خود » او با اين مظروف قوام يافته است و هر چه بعدا به او داده شود كه بخواهد آن شخصيّت و آن رنگ و شكل را از او بگيرد ، عاريتى است و بيگانه با او ، زيرا بر ضدّ اوّلين شخصيّت ساختهشدهء او به دست تصادفى تاريخ است .
به عبارت ديگر ، اين نظريّه ملهم از نظريّهء چهارم دربارهء اصالت فرد و جامعه ، يعنى اصالة الاجتماعى محض است كه قبلا انتقاد كرديم .
دربارهء انسان - چه از نظر فلسفى و چه از نظر اسلامى - نمىتوان اينچنين داورى نمود . انسان به حكم نوعيّت خاصّ خود ، و لو بالقوّه ، شخصيّت معيّن و راه و مقصد معيّن دارد كه قائم به فطرت خدايى اوست و « خود » واقعى او را آن فطرت تعيين مىكند . مسخ شدن و نشدن انسان را با ملاكهاى فطرى و نوعى انسان مىتوان سنجيد نه با ملاكهاى تاريخى . هر تعليم و هر فرهنگ كه با فطرت انسانى انسان سازگار باشد و پرورش دهندهء آن باشد ، آن فرهنگ اصيل است هر چند اوّلين فرهنگى نباشد كه شرايط تاريخ به او تحميل كرده است ، و هر فرهنگ كه با فطرت انسانى انسان ناسازگار باشد ، بيگانه با اوست ، و نوعى مسخ و تغيير هويّت واقعى او و تبديل « خود » به « ناخود » است هر چند زادهء تاريخ ملّى او باشد . مثلا انديشهء ثنويّت و تقديس آتش ، مسخ انسانيّت ايرانى است هر چند زادهء تاريخ او شمرده شود ، امّا توحيد و يگانهپرستى و طرد پرستش هر چه غير خداست ، بازگشت او به هويّت واقعى انسانى اوست و لو زادهء مرز و بوم خود او نباشد .
دربارهء موادّ فرهنگ انسانى نيز به غلط فرض شده كه اينها مانند مادّههاى بىرنگ هستند كه شكل و تعيّن خاص ندارند ، شكل و كيفيّت اينها را تاريخ مىسازد ، يعنى فلسفه به هر حال فلسفه است و علم علم است و مذهب مذهب است و اخلاق اخلاق است و هنر هنر ، به هر شكل و به هر رنگ كه باشند ، امّا اينكه چه رنگ و چه كيفيّت و چه شكلى داشته باشند ، امرى نسبى و وابسته به تاريخ است و تاريخ و فرهنگ هر قوم فلسفهاى ، علمى ، مذهبى ، اخلاقى ، هنرى ايجاب مىكند كه مخصوص خود اوست ، و به عبارت ديگر ، همچنانكه انسان در ذات خود بىهويّت و بىشكل است و فرهنگ او به او هويّت و شكل مىدهد ، اصول و موادّ اصلى فرهنگ انسانى نيز در ذات خود بىشكل و رنگ و بىچهرهاند و تاريخ به آنها هويّت و شكل و رنگ و
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 364
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٦٤