أَتْقاكُمْ
( 1 ) كه به آن بر انكار و نفى و الغاء ملّيّتها از نظر اسلام استدلال مىشود درست بر عكس ، اثباتكننده و تأييد كنندهء ملّيتهاست ، زيرا آيهء اوّل تقسيمبندى بشريّت را از نظر جنسيّت ( ذكوريّت و انوثيّت ) كه يك تقسيمبندى طبيعى است ، طرح مىكند و سپس بىدرنگ گروهبندى بشرى را از نظر شعوب و قبائل طرح مىكند و اين مىرساند كه گروهبندى مردم به شعوب و قبائل امرى طبيعى و الهى است مانند تقسيم شدن آنها به مرد و زن . اين جهت مىرساند كه اسلام همچنانكه طرفدار رابطهاى ويژه ميان زن و مرد است نه محو جنسيّت و آثار آن ، طرفدار رابطهء ميان ملّتها بر اساس تساوى آنهاست نه طرفدار محو ملّيتها . اينكه قرآن وضع ملّيتها را همچون خلق جنسيّتها به خدا نسبت مىدهد يعنى كه وجود ملّيتهاى مشخّص ، يك واقعيّت طبيعى در خلقت است . اينكه قرآن غايت و فلسفهء وجودى اختلاف ملّيتها را « تعارف » ( بازشناسى ملّتها يكديگر را ) ذكر كرده است ، اشاره به اين است كه يك ملّت تنها در برابر ملّت ديگر به شناخت خود نائل مىگردد و خود را كشف مىنمايد ، ملّيت در برابر ملّيتهاى ديگر شخصيّت خود را متبلور مىسازد و جان مىگيرد . علىهذا بر خلاف آنچه مشهور است ، اسلام طرفدار ناسيوناليسم به مفهوم فرهنگى آن است نه مخالف آن . آنچه اسلام با آن مخالف است ناسيوناليسم به مفهوم نژادى يعنى راسيسم و نژادپرستى است .
اين نظريّه از چند جهت مخدوش است :
اوّلا ، مبتنى است بر نوعى نظريّه دربارهء انسان و نوعى نظريّه دربارهء موادّ و اصول فرهنگ انسان يعنى فلسفه ، علم ، هنر ، اخلاق و غيره كه هر دو مخدوش است .
دربارهء انسان اينچنين فرض شده كه در ذات خود از نظر فكرى و اينكه جهان را چگونه ببيند و چگونه درك كند و از نظر عاطفى و پويندگى و اينكه چه بخواهد و چه مسيرى را طى كند و به سوى چه مقصدى حركت كند ، از هر محتوا و شكلى و لو بالقوّه خالى است ، نسبتش به همهء انديشهها و عاطفهها و راهها و مقصدها على السّويّه است ، ظرفى است خالى ، بىشكل ، بىرنگ ، در همه چيز تابع مظروف خود ، « خودى » خود را و شخصيّت خود را و راه و مقصد خود را از مظروف خود مىگيرد ، مظروف او هر شكل و هر شخصيّت و هر راه و هر مقصدى به او بدهد ، مىگيرد ، مظروف او - و در
هامش
( 1 ) . حجرات / 13 .