عِبادِيَ الصَّالِحُونَ
( 1 ) همانا بندگان صالح و شايستهء من وارث زمين خواهند شد . »
هم در آن كتاب تحت عنوان « مرز كشور اسلامى عقيده است نه حدود جغرافيايى يا قرار دادى » ، مىگويد :
« اسلام اصل انشعابات قومى را از اينكه در تكوين « مجتمع » نقش مؤثّر داشته باشد ملغى ساخت . عامل اصلى اين انشعابات دو چيز است : يكى زندگى ابتدائى قبيلهاى كه بر اساس رابطهء نسلى است و ديگر اختلاف منطقهء جغرافيايى . اينها عاملهاى اصلى انشعاب نوع انسانى به ملّيتها و قبيلهها و منشأ اختلاف زبانها و رنگهاست . همين دو عامل در مرحلهء بعد سبب شدهاند كه هر قومى سرزمينى را به خود اختصاص دهند و نام ميهن روى آن نهند و به دفاع از آن برخيزند .
اين جهت اگر چه چيزى است كه طبيعت ، انسان را به سوى آن سوق داده است امّا در آن ، چيزى وجود دارد كه بر ضدّ مقتضاى فطرت انسانى است كه ايجاب مىكند نوع انسان به صورت يك « كلّ » و يك « واحد » زيست نمايد . قانون طبيعت بر اساس گردآورى پراكندهها و يگانه ساختن چندگانههاست و به اين وسيله طبيعت به غايات خود نائل مىگردد ، و اين امرى است مشهود از حال طبيعت كه چگونه مادّهء اصلى به صورت عناصر و سپس . . . و سپس به صورت گياه و سپس حيوان و سپس انسان در مىآيد . انشعابات ميهنى و قبيلهاى ضمن اينكه افراد يك ميهن يا يك قبيله را در يك وحدت گرد مىآورد و به آنها وحدت مىبخشد ، آنها را در برابر واحد ديگر قرار مىدهد بطورى كه افراد يك قوم يكديگر را برادر و انسانهاى ديگر را در برابر خود قرار مىدهند و به آنها به آن ديده نگاه مىكنند كه به « اشياء » يعنى به چشم يك وسيله كه فقط ارزش بهرهكشى را دارد ، . . . و اين است علّت آنكه اسلام انشعابات قومى و قبيلهاى را ( كه انسانيّت را قطعهقطعه مىكند ) ملغى ساخته و مبناى اجتماع انسانى را بر عقيده ( كشف حق كه براى همه يكسان است و گرايش به آن ) قرار داده است نه بر نژاد يا ملّيت يا ميهن . حتّى در رابطهء زوجيّت و ميراث نيز ملاك را شركت در عقيده قرار داده است . » ( 2 )
ايضا تحت عنوان « دين حق در نهايت امر پيروز است » مىگويد :
هامش
( 1 ) . انبياء / 105 .
( 2 ) . ج 4 / ص 132 و 133 .